ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - ساعت
ساعت
سيّد مهدى واعظ موسوى
ساعت را به گوشم چسباندم، صداى چرخدندههايش پياپى مىآمد. با احتياط از مچ دستم بازش كردم و به كوروش دادم:
- بيا پسرم، فقط خيلى مراقبش باش. دائم بايد تكونش بدى تا باطريش شارژ بشه. ساعتسازه گفت اين ساعت قديميا، قطعاتشون ديگه نيست، اگر خراب بشن نمىشه قطعه نو براشون گذاشت. گفت خيلى خوششانسين كه هنوز داره كار مىكنه. نبايد يه گوشه بذارينش، هميشه بايد دستتون باشه. گفت اگر يك بار ديگه خراب بشه، ديگه نمىشه كارى براش كرد. سعى كن هميشه دستت باشه و تكونش بدى.
چشمان پسرم برق مىزد. ساعت را برانداز كرد و به نوار طلايى رنگى كه دور بند فلزى كهنهاش كشيده شده بود، خيره شد.
ساعت را با لبخند و به آرامى به دستش بست و گونهام را بوسيد:
- ممنون بابا.
همسرم از آشپزخانه بيرون آمد و سينى چاى را روى ميز گذاشت:
- خوب پدر و پسر گرم گرفتين. بالأخره ميراث پدرى منتقل شد؟
خنديدم و گفتم:
- بله، منتقل شد.
پسرم از روى مبل پايين پريد، جلوى آيينه راه مىرفت و با ژستهاى مختلف به ساعتش نگاه مىكرد. همسرم خودش را به من نزديك كرد و آرام گفت:
- يه حالى از مادرت نمىپرسى؟
لبخندم خشكيد، لحظهاى سكوت كردم، خواستم چاى را بردارم كه گفت:
- هنوز داغه، جواب منو بده.
- حالا چى شده يهو ياد مادرم كردى؟
- ده روزه هيچ خبرى ازشون نگرفتى.
- حالا خودم يه وقت ديگه بهشون زنگ مىزنم.
- بابا اصلًا مگه تو واسه خاطر من دعوا نكردى؟ الآن كه من راضيم. حالا اون موقع، مامانت رگ مادرشوهريش گل كرد، يه حرفى زد. من كه گذشتم، گناه داره طفلك.
سكوت كرده بودم، انگشتم با دسته مبل بازى مىكرد. كوروش از داخل آيينه به ما خيره بود. همسرم ادامه داد: