ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٢ - تقديم به پهلوانان شهيد مسعود كيانتاش، سعيد طوغانى، پهلوان نوجوان و ديگر جوانمردان گمنام اين سرزمين
دانستم كه آقام به همه دوستانش سپرده مواظب من باشند، براى همين هركارى كه مىكردم، پدرم زودتر از همه باخبر مىشد. مسعود آهسته آمد طرفم، خوش و بشى كرديم و زيرلب پرسيد:
- مصطفى! اين پسره اسماعيل، چى بهت مىگفت؟
- هيچى بابا، همينجورى حرف مىزد.
سرى تكان داد و گفت:
- حواست باشه، يه وقت به حرف اينا اينور و اونور نرى. از برو بچّهها شنيدهام اين پسره دلّال شعبونه، توى زورخونهها مىچرخه و بچّههاى خوب و شيرينكارها رو از راه بهدر مىكنه، مىبره زورخونه شعبون. خودشم كه وزرشكار زورخونه نيست، بدنكاره. به اون بدن پف كردهاش نگاه نكن، دو دقيقه نمىتونه ورزش كنه، همهاش باده. خواستم بهت بگم، حواست جمع باشه. ماجراى مسابقات چرخ رو به منم گفته، خوب جوابش رو دادم، حسابى حالش گرفته شد، بهش گفتم:
- ما رو به طمع اين حرفها نمىتونى خام كنى، برو خدا روزيتو جاى ديگه حواله كنه.
اينها رو گفتم كه حواست باشه.
مسعود كه با من حرف مىزد، اسماعيل از دور همه هوش و حواسش پيش ما بود. چندبار ديدم كه به بهانههاى مختلف خودش رو به ما نزديك كرد تا شايد چيزى دستگيرش بشه، امّا به خاطر مسعود جلو نيومد. خيلى از مسعود حساب مىبرد. ورزش كه تمام شد، توى راه خانه، اسماعيل خودش را به من رساند و پرسيد:
- چى مىگفت؟
با تعجّب گفتم:
- كى؟
گفت:
- همين پسره، مسعود رو مىگم ديگه. يه وقتى خامت نكنه. تا حالا صد بار درباره مسابقات از من پرسيده. هى ميآد مىپرسه، كى شروع ميشه؟ كجا برگزار مىشه؟ امروز قبل از تو، يواشكى از من پرسيد:
- مصطفى هم خبر داره؟ شركت مىكنه؟ اينا مىدونن اگه تو توى اين مسابقات شركت كنى، خودشون هيچ شانسى براى قهرمانى ندارن. براى همين مىخوان هرطور شده تو رو از ميدون بهدر كنن. يه وقتى گول حرفهاى اينا رو نخورى.
دوباره دو به شك شدم، مانده بودم سرگردان كه كى درست مىگه. آيا واقعاً مسعود مىخواست منو از شركت در مسابقات منصرف كنه تا خودش قهرمان بشه؟
حسابى نگران شده بودم، هم به فكر پدرم بودم كه مبادا چيزى بفهمد، هم حرفهاى اسماعيل من رو به شك انداخته بود. خيلى دلم