ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨ - خليفه خدا، وارث زمين
ببرد، در ارث يك پيوند لازم است. تا كسى يك پيوند واقعى با مورث نداشته باشد، از او ارث نمىبرد.
وجود مبارك امام صادق، عليهالسلام، در ديدار با بعضى از علماى عصرش، فرمود: «تو فقيه اهل عراق هستى» عرض كرد: «آرى». فرمود: «بر چه اساس براى آنها فتوى مىدهى؟» عرض كرد: «بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبرش».
با اينكه او فقيه عصرش بود، وجود مبارك امام صادق، عليهالسلام، فرمود: چگونه به قرآن فتوى مىدهى در حالى كه:
و ما ورثك الله من كتابه حرفا.[١]
خداوند سبحان يك حرف را به تو ارث نداده است، تو «علم الدراسة» را گذراندى، ساليان متمادى درس خواندى و مفسر شدى، اما ارث نبردى، «علم الوراثة» با پيوند حاصل مىشود و اين پيوند به آن است كه جان انسان به جانآفرين مرتبط بشود. وقتى انسان به جانآفرين مرتبط مىشود كه از خود بگذرد.
با اينكه او ساليان متمادى در كوفه و غير آن، كرسى تدريس داشت، اما امام معصوم، سلام الله عليه، به او فرمود: «چگونه به قرآن فتوى مىدهى در حاليكه يك حرف از قرآن ارث نبردى». از اين سخن معلوم مىشود كه علمالوراثه پيوند مىخواهد و پيوند به اين است كه انسان از خود بگذرد.
شما عالمى را پيدا نمىكنيد كه كتاب بنويسد و براى او بىتفاوت باشد كه نام او را ببرند يا نبرند. يقينا هر كس كتابى مىنويسد، علاقهمند است نام او برده شود. چنين كسى در وادى علمالدراسه است؛ زيرا انسان تا خويشتن را مىبيند نمىتواند وارث حق باشد.
بنابراين وقتى مالك به جاى مالك و متصرف به جاى متصرف مىنشيند، بايد با او مرتبط باشد و اين نيست مگر كه خليفه او باشد، اگر خليفه او بود و در ولايت كلى سهمى داشت، مىتواند وارث او باشد.
ذات اقدس اله، به عنوان ارث وعده داده و فرمود:
ان الارض لله يورثها من يشاء.
و آن «من يشاء» راهم مشخص كرده و فرموده آنها كه در زمين مستضعف ولى در ملكوت عظيمند، اراده ما بر اين است كه آنها را وارثان زمين قرار دهيم؛ يعنى به جاى خودمان بنشانيم.
با توجه به اين كه در ارث، وارث وقتى به جاى مورث مىنشيند كه مورث رختبر بندد، در خلافت هم همينطور است؛ يعنى آن «مستخلف عنه» غيبت مىكند و «خليفه» به جاى «مستخلف عنه» مىنشيند.
يك وقت مىگوييم، فلان امام، خليفه فلان پيامبر، عليهالسلام، است، گاهى مىگوييم فلان امام، جانشين فلان امام، عليهالسلام، است، اينها معنا دارد، براى اينكه امام قبلى رحلت كرده و امام بعدى جاى او نشسته است، يا پيغمبر رحلت كرده، امام جاى او نشسته است، در صورتى كه «مستخلف عنه» و «منوب عنه»، رحلت كرده و يا غيبت كند، خلافت وارث معنا دارد، اما اگر يك موجودى دائما حاضر و ظاهر باشد: «الْحَيِّالَّذِي لا يَمُوتُ»؛[٢] نه مرگ به سراغ او مىرود، نه غيبت و خفا در مورد او راه دارد.
با صدهزار جلوه برون آمدى كه من با صدهزار ديده تماشا كنم تو را كى رفتهاى ز دل كه تمنا كنم تو را كى بودهاى نهفته كه پيدا كنم تو را غيبت نكردهاى كه شوم طالب حضور پنهان نگشتهاى كه هويدا كنم تو را اگر موجودى اهل غيبت، اهل مرگ، اهل غفلت، اهل نوم، اهل خستگى نباشد، خلافت از او چه چه معنايى دارد؟ اگر كسى مىميرد يا غايب مىشود، يا خسته مىشود و يا فراموش مىكند، در تمام اين عناوين چهارگانه و مانند آن نيابت، خلافت و ... معنا دارد، اما موجودى كه دائما حى است: «الْحَيِّالَّذِي لا يَمُوتُ»؛ جهل ندارد: «لايَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ»؛ سهو[٣] و نسيان ندارد: «وَما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا»؛ و خدايى كه خستگى در او[٤] راه ندارد: «أَفَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ»؛[٥] دائما ظهور دارد خلافت او چه معنايى دارد؟
خلافت از خدا، يا ارث از خدا معناى خاص خود را دارد؛ يعنى اگر كسى خليفه خدا شد، ذات اقدس اله، اولا تمام شؤون او را تامين مىكند، ثانيا تمام كارهاى سودمند را با دست و زبان و فكر و حركت او انجام مىدهد. و دستبىدستى خدا از آستين اين خليفه ظهور مىكند.
خداوند سبحان خودش را در يك