ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - چند درهم براى تبرك
[١٠]. براى توضيح بيشتر ر. ك: مقاله «عدالت در جامعه اسلامى»، شهيد بهشتى، و مقاله مكتب و تخصص از ايشان.
[١١]. مقاله «عدالت در جامعه اسلامى»، شهيد بهشتى.
[١٢]. براى نمونه ر. ك: زيارت عاشورا، مفاتيح الجنان.
[١٣]. توجه به اين نكته مهم است كه رتبه اهل بيت در عالم اثبات دفع شد نه در عالم ثبوت، چراكه آنها عندالله و در نفس الامر برترين بندگان خدا و هم واليان اويند اما در عرصه دنيا بسا كه مقام آنها درك نشده و تا يك همشهرى عادى در چشم مردمان تنزل يابند.
[١٤]. براى نمونه مرحوم كلينى در كتاب شريف اصول كافى، ج ٢، ص ٣٦٦- ٣٦٧، روايتى از امام صادق، عليهالسلام، نقل مىفرمايد كه: «چون كار حسين، عليهالسلام، چنان شد كه شد (اصحاب و جوانهايش كشته شدند و خودش تنها ماند) فرشتگان به سوى خداوند شيون و گريه برداشتند و گفتند: با حسين، عليهالسلام، برگزيده و پسر پيغمبرت چنين رفتار كنند؟ پس خداوند شبح و سايه حضرت قائم، عليهالسلام، را به آنها نمود و فرمود با اين انتقام او را مىگيرم».
[١٥]. دعاى عهد، مفاتيح الجنان؛ عبارت مزبور بخشى از آيه قرآن است كه در اين دعا آمده است.
[١٦]. دعاى شريف افتتاح، صحيفة المهدى، جواد قيومى اصفهانى، ص ٢٤٤؛ و هم مفاتيح الجنان، حاج شيخ عباس قمى؛ ترجمه اين فراز دعا چنين است: (خدايا ما مشتاق آن دولت كريمهايم كه) با آن اسلام و اهلش را عزت بخشيده و نفاق و اخلش را ذليل و خوار گردانى.
چند درهم براى تبرك
حاسبى مىگويد:
ابوجعفر [مروزى] هزار دينار سهم امام، عجل الله تعالى فرجه، فرستاده بود تا آن را به ناحيه مقدسه حضرت حجت، عجل الله تعالى فرجه، تحويل دهم. همراه ابوالحسين محمد بن محمد بن خلف و اسحاق بن جنيد كه پيرمردى فرتوت بود از بغداد خارج شديم. قصد داشتيم در حومه بغداد آنجا كه معمولا چوبداران اسب و استر كرايه مىدهند، سه الاغ كرايه كنيم. ابوالحسين خورجينها را به دوش گرفت و حركت كرديم وقتى به محل كرايه چهارپايان رسيديم. الاغى براى كرايه نيافتيم. به ابوالحسين گفتم: «تو بارمان را همراه قافله ببر من هم سعى مىكنم حداقل الاغى براى اسحاق بن جنيد بيابم تا بزودى به تو ملحق شويم.» بعد از حركت ابوالحسين الاغى يافتم. اسحاق سوار شد و خود را كنار قصر متوكل عباسى كه در سامرا بنا شده بود به قافله و ابوالحسين رسانديم.
به ابوالحسين [كه بسيار خسته شده بود] گفتم: «بايد خدا را به خاطر اين خدمتى كه مىكنى شكر كنى.» او گفت: «دوست دارم هميشه مشغول اين خدمتباشم.»
وقتى به سامرا رسيديم آنچه با خود داشتيم به وكيل حضرت، عجل الله تعالى فرجه، تحويل داديم. او در حضور من همه را در دستمالى نهاده و آن را به وسيله غلام سياهى براى حضرت، عجل الله تعالى فرجه، فرستاد.
هنگام عصر ابوالحسين بقچه كوچكى براى من آورد. صبح هنگام وكيل حضرت، عجل الله تعالى فرجه، كه ابوالقاسم نام داشتبا من در خلوت گفت: «آن غلام سياه كه بقچه را آورده بود، اين چند درهم را به من داد و گفت كه آن را به كسى كه بقچه را هنگام عصر براى تو آورد بدهم» من آن را گرفتم. وقتى از اطاق خارج شدم، قبل از اينكه من حرفى بزنم يا اينكه از آنچه نزد من بود اطلاعى داشته باشد، گفت: «هنگامى كه با هم كنار قصر متوكل بوديم آرزو كردم كه ايكاش از طرف حضرت، عجل الله تعالى فرجه، چند درهم تبركا به من عنايت مىشد، چون امسال اول سالى است كه همراه تو به سامره و بيتحضرت، عجل الله تعالى فرجه، آمدهام. من هم گفتم: «پس اينها را بگير كه خداوند آن را به تو عطا نموده است.»
ر. ك: بحار- ج ٥١- ص ٣٣٢- ٣٣٣؛ كمالالدين- صدوق