ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - جايگاه «استضعاف و اقتدار اجتماعى» در فسلفه سياسى اسلام
اجتماعى حاكم بر جامعه و با توجّه به توانايى نيروهاى معارض، مشخّص مىشود. ممكن است از نظر قدرت شخصى و شخصيتى، امام معصوم، قدرتمندترين مردم باشد؛ امّا امكان تحقّق حكومت او وجود نداشته باشد و حتّى ممكن است با وجود رضايت عامّه، امكان تولّى و تداوم آن وجود نداشته باشد و گاهى با وجود اقلّيت قدرتمند، امكان تولّى و قدرت لازم براى تصدّى به وجود آيد؛ بدون اينكه به استبداد و ديكتاتورى منجر شود.
اينجاست كه در ادبيات دينى و معارف آسمانى آن، از امورى به نام «استضعاف اجتماعى» و در برابر آن، «اقتدار اجتماعى» ياد مىشود.
همانگونه كه پيش از اين گذشت، مراد از استضعاف اجتماعى اين است كه شخصى يا ايدهاى، در موضع ضعف قرار گيرد و جامعه به آن اقبال نكند و آن را تنها گذارد. شخص يا ايدهاى كه با چنين وضعيتى روبهرو شود، از نظر اجتماعى (و نه فكرى و اقتصادى) به استضعاف كشيده شده است؛ امّا در طرف مقابل، اقتدار اجتماعى قرار دارد كه مراد از آن، اقبال عمومى و پذيرش اجتماعى است كه نتيجه آن، تقويت موقعيت اجتماعى و حاكميتيافتن آن است.
پس در فلسفه سياسى اسلام، تحقّق حاكميت، بسته به عنصر اقتدار اجتماعى است و نبود عنصر اقتدار و پيش آمدن وضعيت استضعاف، عامل اساسى در تحقّق نيافتن حكومت معصوم است. «قرآن كريم» اين اصل را در جريان گوساله سامرى به هنگام فرمانروايى حضرت هارون عليه السلام به صراحت بيان كرده است. وقتى حضرت موسى عليه السلام از كوه «طور» برگشت و با كمال تعجّب، گوسالهپرست شدن قوم خود را با وجود برادرش هارون عليه السلام مشاهده كرد، لب به اعتراض سختى عليه او گشود. هارون عليه السلام در پاسخ برادر خود، جملهاى دارد كه بيانگر اصل ياد شده در تحقّق و تداوم حاكميتهاست:
«هارون گفت: اى پسر مادرم! اين قوم مرا زبون يافتند و نزديك بود مرا بكشند.»[١]
اين مسئله را در تاريخ انبياء و اوصيا به خوبى مىتوان ديد. نمونه آن، استضعاف اجتماعى حضرت نوح عليه السلام است كه پس از قرنها تبليغ، پاسخ مثبت به او ندادند و قومش او را در موضع ضعف قرار دادند. تا آنجا كه لب به شكايت گشود و گفت:
«و پروردگارش را خواند: من مغلوب شدهام. انتقام بكش.»[٢]
نمونه ديگر حضرت لوط عليه السلام است كه توان اجتماعى لازم را براى تغيير نابههنجارىهاى اجتماعى نداشت. ايشان خود دراينباره مىفرمايد:
«لوط گفت: كاش در برابر شما قدرتى مىداشتم يا مىتوانستم به تكيهگاهى استوار پناه ببرم.»[٣]
حضرت ابراهيم عليه السلام نيز به علّت نبود اقتدار اجتماعى، از مردم كناره مىگيرد و مىفرمايد:
«از شما و از آن چيزهايى كه به جاى خداى يكتا مىخوانيد، كناره مىگيرم.»[٤]
حضرت موسى عليه السلام نيز به جهت ترس از جان، مجبور به فرار از «مصر» مىشود:
«و چون از شما ترسيدم، گريختم.»[٥]
و بالأخره حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم نيز به جهت بىياورى و ترس از دشمنان مجبور شدند شبانه «مكّه» را ترك كنند و حضرت على عليه السلام را بر جاى خود در بستر خويش بخوابانند.
در تاريخ وصايت نيز، اين مسئله به خوبى نمايان است. اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ به اين اعتراض كه: چرا با ابابكر و عمر نجنگيدى، ولى با طلحه و زبير جنگيدى؟ به سيره انبياى نامبرده، استناد كردند و بدينسان، نبود اقتدار اجتماعى و بىياورى را عامل اصلى سكوت خود و اقتدار اجتماعى را عامل اصلى نبردشان معرفى مىكنند.[٦]
اين مطلب را در بيعت امام حسن مجتبى عليه السلام با معاويه نيز مشاهده مىكنيم. معاويه در مراسم بيعت اعلام كرد كه: حسنبن على عليه السلام مرا شايستهتر مىداند و از همينرو با من بيعت مىكند. حضرت در پاسخ وى، فرمودند:
«اى مردم! معاويه گمان كرده من او را براى خلافت شايسته ديدم و خود را براى آن شايسته ندانستم. معاويه دروغ مىگويد. من به حكم كتاب خدا و به گفته پيامبر خدا، سزاوارترين مردم به حكومت بر آنها هستم. به خدا سوگند! اگر مردم با من بيعت مىكردند و از من فرمانبردارى و مرا يارى مىكردند، باران آسمان و بركت زمين را به آنان مىدادم.»
سپس حضرت به عملكرد هارون عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم استناد مىكنند و مىفرمايند:
«و به تحقيق رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از قوم خودكه آنان را به سوى خدا فرا مىخواند- فرار كرد تا اينكه به غار پناه برد؛ ولى اگر ياورانى عليه آنان مىيافت، فرار نمىكرد و اگر من مىيافتم، اى معاويه! با تو بيعت نمىكردم. به تحقيق خداوند، هارون را وقتى قوم خودش او را تضعيف كردند و نزديك بود او را به قتل برسانند و او ياورى نداشت، در گشايش قرار داد و به تحقيق خداوند پيامبر را كه به سبب نبود ياور، مجبور به فرار شد، در گشايش قرار داد.»
آنگاه حضرت به ماجراى خود و پدرشان اشاره كردند و آن را نمونهاى از اصول حاكم بر ماجراهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و هارون عليه السلام خواندند:
«همچنين من وپدرم آن هنگام كه مردم ما را ترك و با شخص ديگرى بيعت كردند و ما ياورى نيافتيم، از جانب خدا در گشايش قرار گرفتيم. همانا اينها سنّتها و نمونههايى است كه از يكديگر تبعيت مىكنند.»[٧]
سلمان فارسى پيش از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و هنگامى كه ايشان در بستر بودند، ماجرايى را نقل مىكند كه ضمن آن، حضرت به امام عليه السلام رو مىكند و با پيشبينى استضعاف اجتماعى ايشان، مىفرمايند:
«برادرم! تو پس از من مىمانى و از قريش به سبب مخالفتشان با تو و ستمشان بر تو سختى مىبينى. پس اگر ياورى يافتى با آنان نبرد كن و به وسيله موافقانت با مخالفانت مبارزه كن و اگر ياورى نيافتى، صبر كن و دست نگهدار و خودت را به نابودى نينداز؛ زيرا تو نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسى هستى و رفتار هارون، آنگاه كه قومش او را تضعيف كردند و نزديك بود او را به قتل برسانند، الگوى خوبى براى توست.»[٨]
بر همين اساس، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از اميرالمؤمنين عليه السلام عهد گرفته بودند كه در صورت وجود ياور، براى احقاق حقّ خود و تشكيل حكومت قيام كنند و اين همان چيزى است كه از آن به عنوان اقتدار اجتماعى ياد مىشود.
اسناد اين عهد به حدّى است كه مرحوم علّامه مجلسى درباره آن،