ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - غزل شكسته
شعر و ادب
بهار عدالت
اگر در قنوت درختان باغ
نسيم صداى تو پيچيده است
دو چشم زبان بسته كوچهها
بهاران سبز تو را ديده است
آگر سر ز آتش برآورده گل
عطش لب نهاده است بر ساقهاش
اگر غنچه خوابش برآشفته شد
نشان تو از عشق پرسيده است
از آن شب كه هر صخره پر شد ز صبر
من و ساحل از آب آشفتهايم
ز آرامش موج دستان توست
كه دريا چنين سفرهاى چيده است
مگر مىشود دل ابرى سپرد
و اعجازى از دست باران نديد؟!
مگر مىتوان شب در آيينه گفت:
شعاعى به گلها نتابيده است؟!
اگر آفتاب نگاهت نبود
قلم سر به آوارگى مىگذاشت
و اكنون غريبانه سر مىنهد
به عشقى كه از نيزه باريده است
بيا اى بهار عدالت كه دل
چراغانى از برق چشمان توست
و اين خاك بىحاصل از اشتياق
پرو بالى از ياس پوشيده است
بيا قائم آل ياسين و نور
دعاى زمين را برآورده ساز
بيا اى گل طه و ببين
كه عطر تو در باغ پيچيده است ...
غزل شكسته
|
... از آن شب كه در دامن روشنايى |
به شوق تماشاى تو دل نشستهاست |
|
|
اذان شباهنگ دلخسته گويى |
كه در صبح محراب چشمم شكسته است |
|
|
تو آن عطر نابى كه در صبح موعود |
در آيينه بغض نرگس نشستهاست |
|
|
تو آن آفتابى كه خاك عطشناك |
دلش را به باران لطف تو بستهاست |
|
|
چه مىشد اگر ماه روى تو مىديد |
نگاهى كه از ظلمت كوچه خستهاست |
|
|
چه مىشد اگر عشق، شايستهام بود |
كه در مطلع تو، غزل هم شكسته است |
|
|
معصومه نجفى مطيعى |