ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٠ - ديدار يار غائب
ديدار يار غائب
ملاقات حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى، قدس سره
در ايام تحصيل علوم دينى و فقه اهل بيت، عليهمالسلام، در نجف اشرف، شوق زيادى جهت ديدارجمال مولايمان بقية الله الاعظم، عجلاللهتعالىفرجه، داشتم با خود عهد كردم چهل شب چهارشنبه پياده بهمسجد سهله بروم، به اين نيت كه جمال آقا صاحب الامر، عليهالسلام، را زيارت كنم و به اين فوز بزرگ نايل شوم.
تا ٣٥ يا ٣٦ شب چهارشنبه ادامه دادم تصادفا در اينشب رفتنم از نجف به تاخير افتاد و هوا ابرى و بارانىبود نزديك شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفتمخصوصا از زيادى قطاع الطريق و دزدها، ناگهانصداى پايى را از پشتسر شنيدم كه بيشتر موجب ترسو وحشتم گرديد. برگشتم به عقب، سيد عربى را با لباساهل باديه ديدم، نزديك من آمد و با زبان فصيح گفت: اىسيد! سلام عليكم.
ترس و وحشتبكلى از وجودم رفت و اطمينان وسكون نفس پيدا كردم و تعجب آور بود كه چگونه اينشخص در تاريكى شديد، متوجه سيادت من شد و در آنحال من از اين مطلب غافل بودم. به هر حال سخنمىگفتيم و مىرفتيم از من سؤال كرد:
كجا قصد دارى؟
گفتم: مسجد سهله.
فرمود: به چه جهت؟
گفتم: به قصد تشرف و زيارت ولى عصر، عليهالسلام.
مقدارى كه رفتيم به مسجد زيد بن صوحان كه مسجدكوچكى است نزديك مسجد سهله رسيديم داخل مسجدشده و نماز خوانديم و بعد از دعايى كه سيد خواند كه، مثل آن بود كه ديوار و سنگها با او آن دعا را مىخواندند؛ احساس انقلابى عجيب در خود نمودم كه از وصف آنعاجزم.
بعد از دعا سيد فرمود: سيد تو گرسنهاى، چه خوباستشام بخورى.
پس سفرهاى را كه زير عبا داشتبيرون آورد و درآنسه قرص نان و دو يا سه خيار سبز تازه بود. مثل اينكهتازه از باغ چيده و آن وقت چله زمستان و سرماىزنندهاى بود و من منتقل به اين معنا نشدم كه اين آقا اينخيار تازه سبز را در اين فصل زمستان از كجا آورده؟ طبق دستور آقا شام خوردم.
سپس فرمود: بلند شو تا به مسجد سهله برويم.
داخل مسجد شديم آقا مشغول اعمال وارده درمقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظيفهمىكردم و بدون اختيار نماز مغرب و عشا را به آقا اقتداكردم و متوجه نبودم كه اين آقا كيست؟
بعد از آنكه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود:
اى سيد آيا مثل ديگران بعد از اعمال مسجد سهله بهمسجد كوفه مىروى يا در همين جا مىمانى؟
گفتم: مىمانم و سپس در وسط مسجد در مقام امامصادق، عليهالسلام، نشستيم.
به سيد گفتم: آيا چاى يا قهوه يا دخانيات ميل دارىآماده كنم؟
در جواب كلام جامعى را فرمود: اين امور از فضولزندگى است و ما از اين فضولات دوريم.
اين كلام در اعماق وجودم اثر گذاشتبه نحوى كههرگاه يادم مىآيد اركان وجودم مىلرزد به هر حال