ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - تا مرز آبى يقين
تا مرز آبى يقين
مريم ضمانتىيار
چيزى به ظهر نمانده بود. سايه نخل دامانش را از روىخانه جمع كرده بود و آفتاب، سايه ديوارها را هم ربوده بود. حسن بن على وجناء مهمان داشت و به غلامش گفته بود كهناهار خوبى تهيه كند. اما هنوز مهمان نيامده، غلام از داخلاتاق، صداهاى صحبت و مشاجره مىشنيد. باور نمىكرد كهحسن با مهمانش اينقدر تند حرف بزند.
- محمد از خدا بترس! اين حرفها را نزن.
- مگر دورغ مىگويم؟ اين همه آدم قابل اعتماد ومشهور ... امام زمان، دست كم ده تا وكيل در بغداد دارد وهمه آنها هم از حسين بن روح، به محمد بن عثمان نزديكترند، حالا چطور او نايب خاص امام شده است؟! ...
- گوش كن. من خودم از ابوسهل نوبختى شنيدم كهمىگفت، اگر حسين، امام را در زير جامه خويش پنهان كردهباشد و ديگران، بدنش را با قيچى قطعه قطعه كنند تا او رانشان دهد، وى هرگز اين كار را نخواهد كرد.
- من فقط مىدانم كه اموال مردم را در جاى خودشمصرف نمىكند و به مستحق نمىرساند.
- ببين! نيابتحسين بن روح نوبختى مثل نيابت محمد بنعثمان، مسلم است. من از ابوالعباس بن نوح شنيدم كه گفتاز ناحيه مقدسه امام زمان نامهاى رسيد كه نوشته بود: اوكاملا مورد اطمينان ماست؛ او در نزد ما مقام و جايگاهىدارد كه او را مسرور مىكند.
- من به چشم خودم هيچ دليل و مدركى نديدهام؛ من بهنيابتحسين بن روح اعتقادى ندارم؛ تو بگو چه دليلى براىصحتحرف خود و اثبات نيابتحسين دارى؟
محمد بن فضل موصلى مهمان حسن بود و حسننمىتوانست او را متقاعد كند. از طرفى مىخواستحرمت اورا هم حفظ كند؛ در طول اتاق قدم مىزد؛ پيشانىاش خيشعرق بود اما سعى مىكرد آرام باشد. او را به ناهار دعوتنكرده بود كه با هم بحث كنند اما او سخت منكر نيابتحسينبن روح بود درحاليكه حسن، خودش وكيل امام بود و باحسين ارتباط نزديك داشت. ناگهان فكرى به خاطرشرسيد:
- من اين موضوع را با دليل روشن برايت ثابت مىكنم، دفترت را به من بده.
دفترى با جلد سياه و برگهاى سبز، در دست محمد بنفضل بود كه در آن حساب و كتاب كارهايش را مىنوشت ...
- دفتر مرا مىخواهى چه كنى؟
- آن را به من بده تا بگويم.
دفتر را از محمد گرفت و يك برگ سبز از آخر دفتر جداكرد و قلمى از قلمدان روى طاقچه اتاق برداشت و گفت:
- ببين سر اين قلم تيز است. من بدون آنكه قلم را در مركببزنم فقط با تيزى سر قلم نى نامهاى براى حسين بن روحمىنويسم و آن را برايش مىفرستم. اگر او عين جملات مرانوشت و فرستاد معلوم است كه نايب خاص امام زمان است.
- قبول دارم.
، بدون استفاده از مركب، نامهاى براى حسين بنروح نوشت و آن را مهر كرد و به دست غلامش سپرد:
- اين نامه را به خانه حسين بن روح مىرسانى و همانجامىمانى تا جواب بگيرى.
غلام، نگاهى به چهره محمد انداخت و پرسيد: مهمانتانبراى ناهار نمىماند؟
- چرا مىماند، براى چه مىپرسى؟
- جسارت است ولى از وقتى آمده، شما با هم بحثمىكنيد!
حسن خنديد و گفت: مهم نيست، تو كار خودت را انجامبده؛ وقتى برگشتى، ما غذا مىخوريم؛ حالا برو!
غلام، كه از خانه بيرون رفت؛ حسن به طرف محمدبازگشت و گفت: وقت نماز است، بلند شو برويم وضوبگيريم و نمازمان را بخوانيم تا او هم با جواب نامه برسد.
محمد بلند شد؛ در دل هر كدام شور غريبى بود. حسن باهمه وجودش به حسين بن روح ايمان داشت و منتظر بود تااو با عنايت و كمك امام زمان، عليه السلام، عين متن نامه رابنويسد و بفرستد. اما محمد كه به اين نيابت اعتقادى نداشت، دلش مىخواست تا اين قضيه به حسن نيز ثابتشود ... پساز نماز، هر دو به در خانه خيره مانده بودند؛ انتظار به