ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - بى عمر، زنده ايم ما
بى عمر، زنده ايم ما
رضا بابايى
نازنين تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوش تر از نقش تو در عالم تصوير نبود
چه بى عار مردمى هستيم ما!
چه بى آب چشمانى در سر كاشته ايم!
چه بى رقص دست و پايى به خود آويخته ايم! چه بى نشاط بهارى كه بى روى تو مى رسد![١]
فرياد! از اين روزهاى بى فرهاد.
حسرتا! از شبهاى بى مهتاب.
فغان! از چشم و دل نا كشيده هجر.
آيا هنوز، نوبت مجنون است و دور ليلى؟ پنج روزى كه نوبت ماست[٢]، مغلوب كدام برج نحس است؟ تهمت نحس، گربر زحل ننهم[٣]، با طالع پرده نشين، چه مى توانم گفت؟
حافظ! يك بار ديگر بر سينه مرده خوار من بنشين و بخوان!
كاروان رفت و
تو در خواب و
بيابان در پيش؛
كى روى؟ ره ز كه پرسى؟ چه كنى؟
چون باشى؟
مهپاره هاى سعدى، اينك همه بر سفره ى مار و مورند. تو كه از ماه تا ماهى، بر خوان خود، نشانده اى، از او اين خاكسارى را بپذير:
در آن نفس
كه بميرم
در آرزوى تو باشم.
بدان اميد دهم جان،
كه خاك كوى تو باشم
شمس را در مثنوى نمى آراستى، اگر ديده بودى، خورشيد، چه سان، هر صبح برسر و روى موعود ما بوسه مى زند؛ چه سان، هر شب، ماه در گوشه ى محراب سهله، به عقيق خاتم او مى انديشد؛ چه انبوه ستارگان، غبار راه او، بر خودمى آويزند؛ چه دلفريب غنچه هايى، كه در نسيم يادش، سينه مى گشايند!
نى را به شكايت نمى خواندى، اگر ديده بودى، در نيستان چه آتشى افتاده است!
اى قيامتگاه محشر!
در اين غوغاى عاشق پيشگى ها، كسى هم تو را جست؟