ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - باران صبح بهارى
از بهارهاى رفته
مقابل آينه مىايستم
و از بهارهاى رفته
خجالت مىكشم!
روز دوم هم مىگذرد
دو چُروك
بر پيشانى سال جديد
دلواپسىهاى موروثى
خطوط برجسته دغدغه
و كاريكاتورى از بهار در اطراف!
آجيلها و تقويم
به بهار گواهى مىدهند
امّا در اين ميان
تكليف بخارى
روشن نيست!
ملافهاى سفيد از برف
روى نعش دراز كشيده دشت
زمستان به رحمت خدا پيوست!
سيّد حسن حسينى
حتّى ستارهاى ...!
|
خود را شبى در آينه ديدم، دلم گرفت |
از فكر اين كه قد نكشيدم، دلم گرفت |
|
|
از فكر اين كه بال و پرى داشتم، ولى |
بالاتر از خودم نپريدم، دلم گرفت |
|
|
از اينكه با تمام پسانداز عمر خود |
حتّى ستارهاى نخريدم، دلم گرفت |
|
|
كم كم به سطح آينهام برف مىنشست |
دستى بر آن سپيد كشيدم، دلم گرفت |
|
|
دنبال كودكى كه در آن سوى برف بود |
رفتم، ولى به او نرسيدم، دلم گرفت |
|
|
نقّاشىام تمام شد و زنگ خانه خورد |
من هيچ خانهاى نكشيدم، دلم گرفت |
|
|
شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من |
خود را شبى در آينه ديدم، دلم گرفت |