ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٦ - يك تصميم جدّى
همزاد ظالم
ديروز صبح كه از خانه بيرون زدم، ديدم عجب هوائيه، قديمىها راست مىگفتند كه اسفند را بايد از ماههاى بهار حساب كرد، از روى دلخوشى قدمهاى آهسته برداشتم حسابى احساس شاعرىام را برانگيخت بود و اصلًا انگار نه انگار كه ديرم شده.
بالأخره به دفتر مجله رسيدم. همكارها بعد از يك سلام و عليك تند و تيز به من گفتند بابا كجايى؟ سردبير مجله با تو كار دارد.
خيلى زود خودم را جمع و جور كردم تا به دفتر سردبير بروم. براى من فرصت مغتنمى بود تا با او كه استادم هم بود، ملاقاتى داشته باشم، چون در هر بار ملاقات، چيز تازهاى آموخته بودم. با اجازه ايشان وارد اتاق شدم. او هميشه به گرمى از من استقبال مىكرد. روى يكى از صندلىهاى ميز سردبيرى نشستم. به من گفت: اينها را مىبينى! و اشاره به تعدادى جزوه قطور چيده شده روى ميز كرد و بعد ادامه داد: اينها جزواتى است كه درباره موضوع ظلم و عدل از بين منابع معتبر روايى و تفاسير جمعآورى شدهاند، كمى تعجب كرده بودم، اين همه مطلب درباره ظلم و عدل وجود داشته است؟ منتظر ماندم تا سردبير بقيه صحبتهايش را ادامه دهد، او گفت: ما بايد گزارشهايى را درباره ظلم و عدل از ميان شهر و كوى و برزن تهيه و مصاديق مختلف اين دو موضوع مهم را براى مردم بازگو كنيم. مگر نه اينكه امام مهدى (ع) مىآيند تا عدل را برقرار كنند. خوب مىخواهم اين مطالب را هم تو تهيه كنى. از صبح تا عصر سعى كردم موضوع را خوب در ذهنم حلّاجى كنم.
بالأخره به نظرم رسيد كه از ظلم شروع كنم و بگذارم فعلًا عدالت در استراحت باشد. به خودم گفتم چرا قبل از هر چيز به سراغ خودم نروم و مصاديق ظلم را در خودم جستوجو نكنم؟ اگر قرار است كسى ظلمهاى ديگران را ببيند و شمارش كند بايد ابتدا خودش را زير تيغ نقد بكشاند. تصميم گرفتم از صبح فردا شروع كنم.
يك تصميم جدّى
برخلاف روزهاى ديگر، ساعت سر پنج و نيم مرا از خواب ناز بيدار كرد. بعد از نماز سريع لباس پوشيدم و به نانوايى سر كوچه رفتم. حاج كاظم پشت دخل ايستاده بود. به او سلام كردم. قبل از جواب سلامم، تعجب را توى صورتش