ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - امانتى در دل دريا
كه مىرفتند جلوى ديد بود. مگر آنكه مىرفتند پشت ستونهاى سفيدى كه جلوى اتاقها روى ايوان خانه، عمود شده بود. آن دست حوض، اتاقها بودند ٥ اتاق دور تا دور و يك پنج درى مهمانخانه با درهاى چوبى آبى كنار هم و اين طرف حوض، روبهروى اتاقها، رديف بيد و چنار و نارون بود. زير سايهسار درختان، دو تا تخت چوبى كنار هم كه رويش حصير گذاشته بودند و دورش مخدّههاى رويه مخمل با گلدوزى دستدوز. بچّهها برگشتند روى تخت و يكى گفت:
- آخ جون آبدوغ خيار.
مرد گفت: چقدر دلم تنگ شده بود براى آب دوغ دور همى.
زنش- پروانه- خنديد. يكى از بچّهها گفت: مگر در سفر چه مىخورديد؟
مرد گفت: غذا مىخورديم، هرجورى كه مىدادند. مثلًا در خشكى منزلى كه كرايه مىكرديم، پول مىداديم و صاحب آن خانه برايمان رشته پلو يا غذاى گوشتى مىپخت، در كشتى، هر كه هرچه همراه داشت مىخورد. گاه دو سه نفر با هم شريك مىشديم.
مرد به بهانه خوردن غذا ساكت شد، نمىخواست بيشتر توضيح دهد. علّتش را جز خودش كسى نمىدانست.
سراسر وقت ناهار، با شيطنت و صحبت بچّهها، سپرى شد و آن روز مىرفت تا مثل همه روزهاى خوب خدا، بىآنكه تصميم خاصّى گرفته شود، بگذرد، امّا اينطور نشد. چون مقدّر شده بود، در هفته اوّل مرداد ماه، درست بعد از ناهار و چاى، حاجى عبدالكريم، بنشيند روى تخت، به مخدّه تكيه دهد و بچّههايش را ببيند كه سالم و سلامت روى بالشتكهاى مخصوصشان توى سايهسار بيدها خوابيدهاند و زنش پروانه، بعد هفتهها، مهماندارى و بشور و بسّابها در فرصتى، نشسته كنار او به چاى خوردن و صحبت و مرور خاطرات.
مرد با بادبزن حصيرى كه كنار دستش افتاده بود، كمى پروانه را باد زد و گفت:
- سنجاق زير گلويت را باز كن، اينجا به جايى مشرف نيست، باز كن و راحت باش.
پروانه با تُن صداى پايين، فقط گفت: راحتم. امّا متبسّم، استكان كمر باريك چاى را توى نعلبكى گذاشت و سنجاق نقره كار فيروزهاى را از زير گلويش باز كرد و روسرى سهگوش را كمى عقب كشيد. دو سه تار مويى كه روى پيشانىاش چسبيده بود، او را شبيه دختركان معصوم روستاهاى شيروانات و اطراف آن كرده بود. خودش حس كرد، بادى كه از بادبزن حاج عبدالكريم به سوى او مىوزد، دلكشترين نسيمى است كه در عمرش به سوى او وزيده است و با خود فكر كرد كه دلش چقدر براى اين روزهاى خوب و خوش تنگ شده و اين حرفها را به خود ميرزا هم گفت.
ميرزا باقى چاى پروانه را خورد و مهربانانه گفت: من هم همينطور. آدمها وقتى از هم دور مىشوند، تازه قدر يكديگر را مىدانند.
- تو راست مىگويى حاجى. فراق آدمها را بيشتر به ياد گذشته مىاندازد.
- هان! پس تو هم دلتنگ بودهاى؟
پروانه چشمان مورّب و سياهش را به چشمان حاجى عبدالكريم دوخت:
- اگر از دلتنگى تو بيشتر نبوده باشد، كم هم نيست. به واسطه آنكه تو سرگرم اعمال حج بودى و من بودم كه جاى خالى تو را هر روز مىديدم.
و سكوت كرد امّا حس كرد، مرد جوانش بعد از اين سفر ٦- ٧ ماهه، چقدر پخته شده است. انگار كه بزرگتر شده، هرچند چهرهاش هيچ تغييرى نكرده بود. يا همان محاسن كوتاه و مشكى و پرپشت نشان مىداد و تنها تفاوتش كلاه سفيد تورى بافت روى سرش بود. امّا پروانه، مطمئن شده بود كه كار سر حجره بزازى توى بازار، اين