ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - امانتى در دل دريا
امانتى در دل دريا
شيدا سادات آرامى
ماجرا در هفته دوم مرداد ماه، وقتى آغاز شد كه زن جوان دريافت، همسرش با قبول پيشنهاد او، براى آوردن جعفر سمسار از خانه بيرون رفته است. آن روز، براى اوّلين بار، كار گِلمالى ديگچههاى مسى را به جاى نيمساعت، يك ساعت طول داد و حتّى وقتى كه ديگچهها بعد از آبكشى، زير نور تند آفتاب شيروان مىدرخشيدند، باز هم به دلش نچسبيد. ناچار بود همه را جز يكى دو تا، روى باقى اثاثيه بدهد برود. اگر تميز و سفيد بودند، با قيمت بيشترى هم فروش مىرفتند. زن در انديشه خود، همسرش را در حالى كه سالخورده شده، ديد كه در خدمت مردى آسمانى و بزرگ، عمر مىگذراند.
در هفته اوّل مرداد ماه، روز پنجشنبه، وقتى هُرم هواى گرم، توى سايه بيدهاى مجنون گوشه حياط، كسالتبار و آزاردهنده شده بود و حتّى نسيمى كه گاه از جانب كوههاى خراسان مىوزيد، هم، توان جابهجايى هواى دم كرده را نداشت.
سر ظهر بود كه زن سفره پارچهاى را كه پر بود از نقوش بتّهجقّهاى سبز و قهوهاى روى تخت چوبى زير سايهسار پهن كرد و خرده نانها را درون كاسه لعابى پر از ماست و خيار ريخت. پسركى با كيسه نخى كه سرش با بندى محكم شده بود خيز برداشت روى تخت و مرد و دو دختر كه دست هر يك چيزى بود، نيز روى تخت نشستند. زن، ساكت و آرام، كشمش و پيازهاى خرد شده را هم به كاسه لعابى سبز اضافه كرد، دست آخر هم چند پر ريحان و نعناع خشك شده.
بچّهها دست از بازى برنمىداشتند يكى از آنها چيزى را پرتاب كرد و آن دو تاى ديگر از تخت پريدند و دنبال هم دويدند. حياط خانه، درَندشت بود، يك مربع بزرگ بود با حوضى پنج ضلعى فيروزهاى در وسط كه دور تا دورش پر از گلدانهاى شاهپسند بود و بچّهها، هرگوشه