ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - امانتى در دل دريا
- به وطنت برو و بدان! راضى نيستم اين موضوع را تا وقتى كه زندهام، جايى بازگو كنى.
پروانه، كمابيش ارتعاش دردناك اضطراب را درونش احساس مىكرد، شايد هيچگاه اينهمه در پهلويش، حس خلأ و گزش را تجربه نكرده بود. رو به حاجى با سردى گفت:
- حاجى! الآن نه وقت شوخى است. همه حرفهايت را با سادهلوحى باور كردم. اين است مزد صداقت من كه هر چه مىخواهى مىگويى؟ حاجى برآشفت: قسم به خداى عزّوجلّ كه جز راست و حقيقت نگفتم. كيسه را از دست ميرزاى قمى بازستاندم. به همان شكل كه گفتم.
پروانه نگاه به حصير روى تخت دوخته بود، گفت: خبرش را داشتم كه پولهايت را در كشتى از دست دادهاى و آنكه عازم عتبات شدهاى به بعد را نه، حاجى قبول كن كه هضم حرفهايت سنگين است.
براى لحظهاى چنان سكوت عميقى حكمفرما شد كه گويى كلّ شهر شيروان خراسان، در خواب عميقى فرو رفته است. هيچ صدايى از هيچ كجا شنيده نمىشد. گويا بچّهها، با دست و پايى در حال بازى، بين زمين و هوا معلّق درآمدهاند. در توقّف ناگهانى زمان، كودكان به شكل مجسّمههاى خندان مىنمودند. انگار بادى نمىوزيد و شاخههاى بيد هرگز در عمرشان به هم برخورد نكردهاند. هيچ بلبلى نخوانده و هيچ موج صدايى در هوا تشكيل نشده است. چرا؟ چون سكوت مبهم و گنگى، همه وجود پروانه را پر كرده بود. اوّلين عكسالعمل او، بعد اين ثانيههاى بهت، گريه بود.
- چرا اينطور شدى پروانه!
و پروانه همزمان با سيل اشك كه از چشمه چشمهاى مورّب و سياهش مىجوشيد، گفت:
- بنده خدا! پس چرا شهر قم و آن عالم بزرگ را رها كردى و آمدى؟ چطور دلت آمد كه از او به اين آسانى دست بكشى و براى كسب معنويت و رشد از وجودش چشمپوشى كنى؟ حاجى، مىخواهم بدانم، چطور دلت راضى شد؟ چطور؟
حاجى درمانده گفت:
- اين چه حرفى است؟ چه مىكردم؟ نمىآمدم؟
پروانه اشكهايش را پاك كرد، صدايش بم شده بود، سرى به حال يأس تكان داد و گفت:
- بايد كه براى خدمت به او و كسب كمال مىماندى. چطور محضرش را درك كردى و به اين قدر اندك بسنده كردى و قانع شدى.
- حاجى با تأمّل گفت: نمىدانم، شايد تو راست بگويى، امّا حال آن وقت مرا درك كن. شوق ديدار تو و بچّهها و پدر و مادرم و اقوام و دوستان باعث شده بود كه در آن لحظات به هيچ چيز جز بازگشت فكر نكنم. شگفتىام در همان چند دقيقهاى بود كه در آن واقع مىشدم، حال نيز كه فرصت از دست رفته است. فكرش را نكن. افسوس چه فايده دارد؟
پروانه مثل حاجى نبود كه فكرش را نكند. اين را از حرفهاى بعدى او، مىتوان دريافت. او آنقدر از سخنان حاجى شگفتزده بود كه ديگر گرمش نبود. به عكس، گزندگى سرما را در پاهايش احساس مىكرد. آهسته سربلند كرد. در چشمان سياهش، التماس موج مىزد.
- قبول كن كه هنوز وقت نگذشته است. مىتوان بار سفر بست و براى هميشه به شهر قم كه از شهرهاى متبرّك است، سفر كرد و اين روزهاى باقى مانده عمر را در محضر ميرزاى قمى سپرى كنيم. برخيز حاجى، كه هنوز وقت نگذشته است. هرچه داريم مىفروشيم و پول نقدى فراهم مىكنيم. حاجى عبدالكريم مسحور حرفهاى پروانه، دائماً چهره آرامشبخش و ملكوتى ميرزاى قمى را مىديد كه به او لبخند مىزند. شرم و آزردگى خاطر در وجودش به هم آميخته بود با خود انديشيد خوب است براى همه عمر خود از وجود عالمى چون ميرزاى قمى بهره بگيرد.
بعد از اين صحبتها، از هفته دوم مرداد ماه بود كه، بوى سفر، همه جاى خانه پيچيد و سراسر هفته دوم، به فروش دار و ملك و باغ و حجره گذشت و پروانه هم تا توانست ديگ و ديگچهها را سابيد و گلمالى كرد و شست و جز به ضرورت ظرف و بغچه و رختخواب براى خودش برنداشت. هفته سوم، خودشان بودند و بچّهها و چند دست اسباب ضرورى زندگى و البته به علاوه پول نقدى كه براى امرار معاش مهيا شده بود.
هفتهها گذشت و زمان افسارِ گذشتِ هفتهها و ماهها را در دست گرفت و با خود مىكشيد. همچنان كه شترها پشت سر هم در بيابانها نرم و با وقار پيش مىرفتند و بغچهها و ديگچه و پريموس و رختخوابها را با خود مىبردند. حاجى و زنش- پروانه- روى قاطرها، چرت مىزدند و در عالم خواب و بيدارى روز خداحافظى از شهر و خويشان را يادآورى مىكردند. بچّهها خداحافظى از دوستانشان را بارها و بارها در ذهن مرور كرده بودند و با چشم اميد به روزهاى پيش رو و آشنايى با دوستان تازه، سختى راه سفر را بر خود هموار مىكردند. در بيابان فقط صداى بىوقفه باد و صداى سمّ حيوانات، به گوش مىرسيد. حتّى راهنماى قافله نيز كم صحبت مىكرد و اغلب اوقات به افقهاى دور بيابان چشم مىدوخت. در روزهاى پايانى سفر، كه كاروان شب و روز در حركت بود و حيوانات هم خسته بودند، صحبتهاى بين افراد كاروان خيلى كمتر شده بود و در شبى كه هوا بسيار تاريك بود و اثرى از ماه در آسمان ديده نمىشد و هيچ آتشى هم روشن نكرده بودند، حاجى وقت گذاشتن خرما در دهان حس كرد بغض سنگينى راه گلويش را بسته است. خرما را فرو داد و آشوب دلش را نديده گرفت. در شبهاى بعد، بچّهها دنبال ستارههايى بودند كه هر شب تعقيبشان مىكردند و دريافتند كه افق، در مقايسه با قبل، كمى