ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - كسى فكرش را نمى كرد كه !
كسى فكرش را نمىكرد كه ...!
خليل منتظر قائم
تفكرى كه پس از رنسانس و عصر روشنگرى در مغرب زمين حاكم شد بر سه پايه اساسى قرار داشت:
اوّل، اومانيسم يا انسانگرايى كه انسان را به عنوان موجودى مستقل، بريده از آسمان و بىنياز از هدايتهاى الهى معرفى كرد.
دوم، ليبراليسم يا اصالت بخشيدن به آزادىهاى فردى و انكار اصول و ارزشهاى اخلاقى و اجتماعى كه ثمرهاى جز اباحىگرى و نفى همه محدوديتهاى برخاسته از تعاليم دينى نداشت.
سوم، سكولاريسم يا دنياگرايى كه پيامد آن نفى حاكميت دين در عرصه قانونگذارى و برنامهريزىهاى اجتماعى بود.
فرهنگ، سياست و اقتصاد به عنوان نمودهاى مختلف زندگى اجتماعى انسان، بر اساس اين مبانى تعريفى ديگر يافتند و همه در خدمت ساختن بهشتى بريده از خدا در عرصه خاك قرار گرفتند.
تفكرى كه در اروپاى قرون ١٦ و ١٧ تولد يافته و به رشد و بالندگى رسيده بود، به تدريج به بيشتر كشورهاى جهان، از جمله ممالك شرقى نيز سرايت كرد و رفته رفته سكولاريسم با همهه مظاهر آن به گفتمان غالب در ميان متفكّران و مصلحان اجتماعى تبديل شد.
پيامدهاى حاكميت اين گفتمان، محدود شدن گفتوگو از خدا و احكام الهى به كنج صومعهها و مساجد؛ خارج شدن همه مناسبات اجتماعى از دايره برنامهريزى و نظارت دين؛ سپرده شدن اداره جوامع به تكنوكراتها (فنسالاران) آموزش ديده در دانشگاههايى جدا از نهادهاى دينى و بديل شدن فرهنگ، سياست و اقتصاد