ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - امام مظلوم
امام مظلوم
سيد حسين ذاكرزاده
حسن بن على (ع)، امامى است كه در زندگى كوتاه خويش، با انواع ناملايمات و سختىها به ويژه خيانتها روبهرو بود، به گونهاى كه حتّى در ميان اصحاب خود امنيّت نداشت. بنابراين، هنگام نماز، زرهى زير لباسش مىپوشيد تا از خود در برابر حملههاى احتمالى نزديكان محافظت كند.[١] در حالى كه هيچ كدام از امامان ما در چنين موقعيتى قرار نداشتند.
براى روشن شدن چگونگى و شدت اين خيانتها و تهديدها به برههاى از تاريخ رجوع مىكنيم. پس از صلح امام حسن (ع) با معاويه، موقعيت ويژهاى پيش آمد كه از سختترين روزهاى زندگى امام به شمار مىرفت. در اين ميان، امام مورد هجوم برخى از خوارج قرار گرفت كه فرصتى براى ابراز عقدههاى در دل مانده پيدا كرده بودند. در يكى از اين برخوردها، مردى از قبيله بنى اسد، به نام جرّاح بن سنان، در تاريكىهاى ساباط مدائن، جلوى مركب امام را سد كرد و لجام مركب را گرفت و گفت: «اى حسن! كافر شدى، چنانكه پدرت نيز كافر شد». سپس خنجرى را كه در دست داشت، بر ران حضرت فرو برد كه تا استخوان ايشان را شكافت و حضرت را سخت مجروح كرد. حضرت با او درگير شد و هر دو بر زمين افتادند. ناگهان، مواليان آن حضرت از راه رسيدند و ابن سنان را كشتند و امام را كه سخت مجروح شده بود، به خانه سعد بن مسعود ثقفى بردند كه در زمان اميرالمؤمنين على (ع) و از طرف ايشان، والى مدائن بود. سعد، عموى مختار بود. مختار در ملاقاتى به عموى خويش پيشنهاد داد امام را به معاويه تحويل دهد تا در قبال آن، ولايت عراق را به دست آورد. سعد گفت: «واى بر تو! فرزند رسول خدا را به دست معاويه بسپارم، در حالى كه از طرف او والى بودم و حقّ نعمت ايشان بر گردن من است!» شايد بتوان از اين حكايت به بخشى از رنجهاى امام حسن بن على (ع) پى برد كه تا چه حد بر آن حضرت ستم شد. زندگى امام (ع) پر است از اين صحنههاى دردناك و رنجآلود؛ زيرا هيچ چيز به اندازه نامردمى و خيانت نزديكان و خواص نمىتواند انسان را رنج دهد. خيانت سرداران حضرت در جنگ با معاويه و تن دادن ايشان به صلح، بهترين نمونه است.
هنوز چند روزى از شهادت حضرت امير مؤمنان على (ع) و خطبه تأثيرگذار حضرت امام حسن (ع) در مسجد كوفه و بيعت مردم با آن حضرت نگذشته بود كه معاويه، دست به كار شد و دو جاسوس به سوى بصره و كوفه فرستاد تا برنامههاى خويش را ابراى تسلط بر جهان اسلام شروع كند، ولى راز آن دو جاسوس آشكار شد. حضرت نيز دستور داد هر دو را گردن بزنند و نامهاى براى معاويه فرستاد و در آن نوشت: از كارهايى كه انجام مىدهى، معلوم مىشود اراده جنگ دارى. اگر چنين است، من نيز آماده جنگ هستم. معاويه نيز پاسخهاى درشتى نوشت و كار به مراسله كشيد تا اينكه معاويه به عراق لشكركشى كرد. معاويه جاسوسانى را به كوفه فرستاد تا براى سران خوارج خبر ببرند كه اگر امام را به قتل برسانند، به آنان دويست هزار درهم پاداش خواهد داد و يكى از دخترانش را به عقد آنها درخواهد آورد و يكى از لشكرهاى شام را نيز تابع آنها خواهد كرد.[٢] از اين زمان بود كه تطميع معاويه شروع شد.
وقتى خبر لشكركشى معاويه به امام حسن (ع) رسيد، حضرت، مردم را به جنگ دعوت كرد، ولى پاسخ شايستهاى دريافت نكرد. با اين حال، نخيله را به عنوان لشكرگاه انتخاب كرد و فرمود: «اگر راست مىگوييد، به نخيله برويد كه لشكرگاه من آنجاست و مىدانم به گفته