آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٤
کودکی چیزهای عجیب و غریبی احساس میکردم و میفهمیدم مثل اینکه قوهای مراقب من است و از من نوعی مراقبت میشود. از جمله میفرمود: من بچه بودم که داشتند خانه عبدالله بن جُدعان[١] را میساختند، و از نیروی بچهها استفاده میکردند و آنها را تشویق میکردند که سنگها را بیاورند کنار ساختمان[٢] . بچهها سنگ را در دامنشان میگذاشتند و میآوردند. من رفتم با بچهها همراهی کنم. تا خواستم سنگ را در دامنم بگذارم گویا دستی آمد و زد و دامنم از دستم افتاد. احساس کردم من نباید این کار را بکنم[٣] .
همچنین خود ایشان میگویند: در ایامی که چوپانی میکردم شبی گوسفندها را با شخص دیگری در بیرون مکه میچراندیم. من در عمرم در مجالس عروسی و جشن و سرور اهل مکه شرکت نکرده بودم. آن شب در خانه یکی از رؤسای مکه مجلس جشن و سرور برپا بود و صدای آن بلند بود. به آن کسی که همراهم بود گفتم: من تا به حال در این مجالس شرکت نکردهام، دلم میخواهد بروم ببینم آنجا چه میگذرد. مقداری که راه آمدم خوابم گرفت. گفتم: مقداری استراحت میکنم و بعد میروم. خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم صبح شده. فهمیدم که دستی هست که نمیگذارد من بروم. خلاصه، چنین چیزهایی هم بوده که هیچ ربطی به عالم وحی ندارد.
برخی انسانها که اصلا پیغمبر نبودهاند و یا هنوز به پیغمبری نرسیده بودهاند مشمول این طور عنایات بودهاند. سید بن طاوس خیلی از این
[١] . يكی از اشراف مكه است كه حلف الفضول در خانه او بسته شده است.
[٢] . در قديم هم خانههای مكه را با سنگ میساختند.
[٣] . بچه عربها فقط پيراهن بلند میپوشيدند و معمول نبود كه شلوار بپوشند. لذا دامن را كه بلند میكردند كشف عورت میشد.