قرآن و عرفان و برهان از هم جدائي ندارند - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٨٩ - فصل نهم در توهم مذمت منطق و فلسفه از زبان اهل عرفان و ديگران و جواب آن است
مطلب پنجم اين كه دست فكر نظرى در معرفت برخى چيزها كوتاه است , و لكن از طريق معرفت شهودى علم بدانها به نحوى صورت پذير است , لذا عبارات عارفان را مى بينيم كه مى فرمايند تحصيل علم بدين گونه چيزها از فكر نظرى ميسور نيست . ديگران از ظاهر عبارات آنان پنداشته اند كه آنان مطلقا حكمت نظرى را مردود مى دانند و برهان منطق را منتج علم يقينى نمى شناسند , و حال اين كه اين پندارى ناصواب درباره آنان است . بيان آن بتفصيل در فصل بعد گفته آيد . و اگر متصوفى به اطلاق فكرت نظرى را مذمت كند و ناصواب داند به تعبير صاحب اسفار بايد او را از جهله صوفيه دانست .
مطلب ششم اين كه فصول حقيقى اشياء انحاء وجودات خاصه آنها , و فصول منطقى علامات و امارات و حكايات از آنهايند , لذا فصول حقيقى اشياء نه از مقوله جوهرند و نه از مقوله عرض بلكه فوق مقوله اند چه اگر فصول آنها عرض باشد لازم آيد تقوم جوهر به عرض , علاوه اين كه لازم آيد وجود يك حقيقت هم جوهر باشد و هم عرض , و اگر جوهر باشد جوهر خود جنس است و در تحصل خارجى خود نياز به فصل دارد و باز نقل كلام در اين فصل مى شود و هكذا . اين مطلب شريف را نخست جناب شيخ رئيس در فصل ششم از مقاله نخستين قاطيقورياس شفا عنوان فرموده است ( منطق شفاءج ١ ص ٤٥ ط مصر ) و صاحب اسفار از اين تحقيق و تنقيب شيخ انتقال يافته است كه فصول حقيقى اشياء وجودات خاصه آنهايند . چنان كه در تعليقه اى بر شفاء گويد( : كلمه عرشية ان الذى هدانا الله بنوره و افاض على قلبنا بفضله هو ان الصور النوعيه ليست بجواهر و لا باعراض هى وجودات خاصة والوجود ليس بجوهر فى ذاته و لا عرض) . . . ( ص ٧٣ ط ١ رحلى چاپ سنگى ) . و در چند جاى اسفار متعرض بدين كلمه عرشيه شده است به خصوص در فصل سوم منهج سوم مرحله نخست آن , و در فصل هشتم مرحله چهارم آن ( ج ١ ط ١ رحلى ص ٧٠ و ١١٩ ) .
غرض اين كه علم به فصول اشياء كه در واقع معرفت به حقايق وجودى آنها است جز به طريق معرفت شهودى ميسر نيست زيرا كه فصول منطقى حكايات فصول حقيقى و علامات و امارات آنهايند , لاجرم معرفت شهودى به حقايق اشياء ارفع از معرفت نظرى بدانها است , معنى اين سخن نه اين است كه معرفت نظرى باطل است و علم منطق ناصواب . فافهم , والله سبحانه ملهم الصواب .