سفر به سرزمين هزار آيين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٦٦ - با نخبگان و ايرانيان
شديم. گفتيم برويم هند مىگويند آنجا مرتاضانى هستند شايد آنجا چاره مشكلمان را داشته باشند. نزد چند تا از مرتاضان هند هم رفتيم و دستوراتى گرفتيم و عمل كرديم ولى اثرى نبخشيد.
وقتى بعد از مدتها زحمت و رياضت و هزينههاى زياد نتيجهاى نديديم، مأيوس شديم. با خودمان گفتيم نهتنها درون ما خالى است عالم هم پوچ است و حقيقتى در عالم نيست، اگر چيزى بود ما كه دنبال حقيقتيم و در اين راه از چيزى هم مضايقه نكرديم، از كارمان، از تحصيلمان، از زندگيمان، از پولمان گذشتيم بالاخره به آن دست مىيافتيم؛ پس حقيقتى وجود ندارد. تصميم گرفتيم به امريكا برگرديم، نشستيم با هم فكر كرديم گفتيم حالا كه ما نصف دنيا را گشتهايم، بهتر است از راه كشورهاى خاورميانه و اروپا به امريكا برگرديم تا لااقل يك گردشى كرده باشيم. در پاكستان هنگام قدم زدن به يكى از دانشجويان همكلاسىام در امريكا برخورد كردم. با تعجب گفت: شما فلانى هستيد درست تشخيص مىدهم، اينجا براى چه آمدهايد؟ گفتيم براى گردش. گفت: اين چه وقت گردش است؟ گفتيم: حقيقت اين است كه ما دنبال پر كردن اين خلأ مىگرديم و تا به حال موفق نشدهايم و اكنون مأيوسانه بر اين باوريم كه عالم، خالى و پوچ است. گفت: حالا كه شما مذاهب و مرتاضهاى مختلف را ديدهايد،