سفر به سرزمين هزار آيين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥٨ - با نخبگان و ايرانيان
نيست بلكه كسانى كه اين تفكر را دارند؛ تفكرى كه زادگاه و پرورشگاهش مغرب زمين است. آيا ما هم نسبت به دين اينگونه مىانديشيم؟ آيا دين را امرى حاشيهاى مىدانيم كه اگر بود، بود و اگر نبود هم نبود؟ اگر باشد ممكن است خيلى خوبىها را با خود بياورد، فضايل خوبى عرضه كند، حالات روانى خوبى هم داشته باشد، ولى در متن زندگى نيست؟ آيا ما اين گونه فكر مىكنيم؟ آيا اين مسأله راه حل و پاسخهاى ديگرى هم دارد؟ بحث سادهاى نيست كه با چند جمله و طى چند دقيقه بتوانيم هم آنها را طرح كنيم و هم پاسخ بدهيم و هم استدلال كنيم و هم شبهاتش را جواب بدهيم. گفتيم كه بحث چيستى دين يك مسأله جدى در دنياست و كتابهاى فراوانى هم درباره آن نوشته شده است. بخش عظيمى از متون درسى فلسفه دين در سرزمينهايى كه به اين درس اهميت دادهاند مثل بعضى از كشورهاى غربى، به اين مبحث اختصاص يافته است، اينكه اصلا دين چيست، و چه ضرورتى دارد؟ حتى بحث سر تعريف دين است؛ بحثى كه شايد براى ما يك امر خيلى پيش پا افتادهاى باشد و بگوييم اين سؤالات چيست كه انسان وقتش را براى دانستنش تلف كند. مىگوييم دين همين است كه دينداران دارند! اجمالا عرض مىكنم كه اسلام با نظريهاى كه نقل شد موافق نيست.
اسلام معتقد است نياز بشر به دين از آن جهت كه