سفر به سرزمين هزار آيين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٧١ - با نخبگان و ايرانيان
بودم، فقط به خاطرم آمد كه بپرسم: تسبيح همه موجودات براى خدا چگونه است؟ گفت: به شما نشان مىدهم. در آن حال، احساس كردم كه بايد برگردم، به همان ترتيب برگشتم و از همان درِ كوچك خارج شدم، ناگاه حالى به من دست داد كه ديدم تمام موجودات در حال تسبيح خدا هستند.
بىهوش شدم و ديگر چيزى نفهميدم تا يك وقت ديدم مرا روى يك نيمكتى خواباندهاند و آب به صورتم مىزنند. گفتند هوا كثيف بود؟ گفتم داستان ديگرى است. از آنجا بيرون آمدم همسرم را پيدا كردم و آمديم مسافرخانهاى كه بوديم. همه چيز براى من حل شد. فهميدم عالم خالى نيست حقيقت دارد. معناى امام را فهميدم. به حقانيت دين اسلام و مذهب شيعه پى بردم. آن مشكلى هم كه به نظر من لاينحل مىآمد كه همه هستى تسبيح خدا را مىگويند، آن را هم شهود كردم، ديگر هيچ ابهامى برايم نمانده است، ديگر در خودم احساس خلأ نمىكنم. حالا هميشه يك حالت نشاط و آرامش دارم و از زندگى لذت مىبرم. همسرم را خيلى دوست دارم او هم به من خيلى علاقه دارد. هميشه دلم با خدا و با اين امام است.
آن فيلسوفش مىگويد كسى كه با خدا آشنا نباشد انسان نيست. اين دانشجوى امريكايى مىگويد تا حالا من عالم را خالى مىديدم و در درون خودم احساس خلأ مىكردم