سفر به سرزمين هزار آيين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٦٩ - با نخبگان و ايرانيان
ولى اصلا ما را راه نمىدهند كه به زيارتش برويم. خيلى غمگين شديم روبهروى آن بارگاه (آن طرفها هنوز اين ساختمانهاى جديد دور حرم ساخته نشده بود) يك جوى آبى بود رفتيم لب جوى آب نشستيم، به فكر فرو رفتم كه چى شد؟ با خودم گفتم از دو حال خارج نيست يا واقعاً اين امام است و موت و حيات ندارد يا نيست و دروغ گفتهاند. اگر راست است بايد بداند كه من غرضى ندارم دنبال حقيقت هستم. همين جا با او صحبت مىكنم مىگويم تو اگر امام هستى مىدانى كه من دنبال حقيقت هستم آمدهام اينجا حقيقت را بشناسم. اگر بفهمم مىپذيرم اگر امام هستى و اگر حرف مرا مىشنوى و اگر از دل من خبر دارى يك جورى راه برايم باز بشود بيايم ببينم چه خبر است و بايد چه كار كنم. همين طور كه نشسته بودم كمكم بغضم تركيد و اشك از چشمانم جارى شد. گفتم ما پس از يك عمر زندگى بايد از حقيقت محروم باشيم؟! بىاختيار گريستم. در همين حال يك دستفروشى كه آيينه و شانه و مانند اينها مىفروخت، دست بر روى شانهام گذاشت و مرا با اسم صدا زد. گفت: فلانى چرا ناراحتى؟ به زبان انگليسى و با زبان محلى خودمان اسم مرا صدا زد. من هم اصلا توجه نداشتم كه او كيست و چه جور دارد با من انگليسى صحبت مىكند. گفتم ما دور دنيا را به دنبال حقيقت گشتيم حالا اينجا آمدهايم راهمان نمىدهند،