سفر به سرزمين هزار آيين - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٦٤ - با نخبگان و ايرانيان
هميشه خيال مىكردم درونم خالى است! يك احساسى بود خوب نمىفهميدم يعنى چه؟ بعد با دختر دانشجويى آشنا شدم همين خانمى كه اينجا نشستهـ با هم دوست شديم و بعد ازدواج كرديم. من فكر مىكردم وقتى با ايشان زندگى مشتركى تشكيل دهم، اين احساس كمبود با پيدايش وضع جديد برطرف شود. من و همسرم با هم مهربان و صميمى بوديم ولى باز هم ديدم همان احساس خلأ، گهگاهى ظهور مىكند. خيلى ناراحت بودم تا حدى كه گاهى فكر مىكردم وقتى اين احساس پيدا مىشود ديگر حتى حوصله معاشرت با همسرم را هم ندارم. حالت انقباضى در من پيدا مىشد. يك روز با خودم گفتم ممكن است براى همسرم سوءتفاهم شود و فكر كند كه از او بدم مىآيد، مشكلى برايم پيدا شده يا دل به كس ديگرى بستهام. مسأله را خيلى صريح با ايشان در ميان گذاشتم. گفتم: يك احساسى است كه من قبل از ازدواج داشتم حالا هم همين طور وجود دارد، ولى نمىدانم علتش چيست؟ وقتى اين حرف را شنيد ايشان هم گفت اتفاقاً من هم يك چنين حالتى دارم و از آن روزى كه من به شما علاقمند شدم و تصميم به ازدواج گرفتيم فكر مىكردم اين مشكل با ازدواج حل مىشود حالا مىبينم هر دوى ما اين نياز مشترك را داريم. گفتيم چه كنيم؟ گفت: شايد اگر به كليسا برويم اين كشيشها چيزى بدانند و علتش را بفهمند و بعد