زندگانى امير مؤمنان امام على بن أبي طالب(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٩٣
گفت: من نيز دو جامهاش را بروى افكندم. اينك من خنكى ايمان او را كه تا قلبم رسيده، احساس مىكنم».
در روايت اصبغ آمده است كه امام به تنهايى از مدينه بيرون رفت.
هفت روز سپرى شد و على باز نيامد. پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند كه مىگريست و مىفرمود:
«خدايا على نور چشمم، قوّت زانويم و پسر عمويم و زداينده اندوه از سيماى مرا به سويم باز گردان». آنگاه براى هر كسى كه خبر على را به او برساند، بهشت را تضمين كرد. مردم بر مركبهاى خود سوار شدند و در پى امام روانه شدند. سرانجام فضل بن عبّاس، او را يافت و مژده آمدنش را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند.
پيامبر به استقبال على شتافت. چپ و راست و سر و بدن آنحضرت را وارسى كرد. من عرض كردم: على را چنان وارسى مىكنى كه گويى به جنگ رفته است؟ پس پيامبر گفت جبرئيل به من خبر داد كه گروهى از مشركان شام آهنگ تو را كرده بودند پس على را به تنهايى به سوى ايشان روانه كن.
پس جبرئيل به هزار فرشته و ميكائيل نيز با هزار فرشته با على خارج شدند و ملك الموت را ديدم كه در پشت على جنگ مىكرد.
در اربعين خطيب و شرح ابن فياض و اخبار ابورافع در ضمن روايتى طولانى از حذيفه يمانى نقل شده است كه:
اميرمؤمنان بر رسول خدا كه بيمار بود، وارد شد. سر پيامبر صلى الله عليه و آله در دامان مردى خوش اخلاق بود و پيامبر صلى الله عليه و آله هم به خواب فرو رفته بود.