زندگانى امير مؤمنان امام على بن أبي طالب(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٥٨ - ماجراى خوارج
آنگاه دوباره به نزد عبداللَّه بن خباب برگشته به وى گفتند: درباره ابوبكر و عمر و على پيش از جريان حكميّت و نيز درباره عثمان در آن شش سال اخير از خلافتش چه مىگويى؟ خباب از همه آنان به نيكى ياد كرد. پس پرسيدند: درباره على پس از جريان تحكيم و خلافت چه نظرى دارى؟ خباب پاسخ داد: على داناتر به خدا وبيش از ديگران حافظ دين اوست و بصيرت و آگاهى وى بيشتر از همگان است.
آنان با شنيدن اين پاسخ گفتند: تو پيرو هدايت نيستى بلكه از هواوهوس خويش پيروى مىكنى حال آنكه مردان را از روى نامهايشان باز مىتوان شناخت. سپس خباب را به كناره رود كشاندند و سرش را بريدند و همسرش را نيز بياوردند و شكمش را دريدند و او و فرزندش را نيز سر بريدند و در كنار خباب رهايش كردند!! [١]
بدين سان خوارج بناى فساد و تباهى در زمين را نهادند و روح جنگ و آشوب در ميان آنان بر ارزشها غلبه كرد چرا كه اينان فرزندان جزيرة العرب بودند كه همواره خون و جنگ و تعصبهاى پنهان از خاك آن مىجوشيد.
اگر امام به مقابله آنان نمىشتافت بيم آن مىرفت كه آتش اين فتنه در ديگر نقاط كشور، گسترده شود. چون آنحضرت به مكانى نزديك آنان رسيد، عدّهاى را به سوى ايشان فرستاد تا به آنان پيغام دهند كه قاتلان صحابى بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله، يعنى عبداللَّه بن خباب و همسرش و نيز
[١] - سيرة الأئمّة الاثنى عشر، ص ٤٩٠.