اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٦ - انگيزه خواجه طوسى در نگارش اخلاق ناصرى و مانند آن

بپروراند و به گونه‌گون دولت و مساله سيادت و طغيان كه در كتابهاى ارسطو و افلاطون ياد ميگردد آشنا شود شايد از همين روى بود كه معتزليان را با دست اشعريان ميانه رو نابود ساختند همان معتزليانى كه در علم كلام مساله خروج بر خليفه را طرح كردند و چنين خروج را در برابر ستمكارى او روا دانستند. همين تجويز خود تيشه‌اى به ريشه دستگاه خلافت عربى و سلطنت تركى ميزده است.

ديگر اينكه آنان سنن شرعى را براى مردم بسنده ميدانستند چنانكه غزالى در تهافت الفلاسفة (ص ٣٥٢) مى‌نويسد: و علم الاخلاق طويل و الشريعة بالغت فى تفصيلها و لا سبيل فى تهذيب الاخلاق الا بمراعات قانون الشرع فى العمل حتى لا يتبع الانسان هواه فيكون قد اتخذ الهه هواه بل يقلد الشرع فيقدم و يحجم و باشارته لا باختياره فيتهذب به اخلاقه.

پس غزالى شريعت را براى نيك نهادى و پاكيزه خوبى بسنده مى‌بيند و آدمى را نيز در آراستن و پيراستن خوى و رفتار خويش آزاد نميداند.

قاضى مير كمال الدين حسين ميبدى يزدى كه به تيغ قزل كشته شده است (مراة الادوار لارى) در ديباچه شرح الهداية الاثيرية چنين مى‌نويسد: «قيل .... اعرض عن اقسام الحكمة العملية باسرها لان الشريعة المصطفوية قد قضت الوطر عنها على اكمل وجه و اتم تفصيل.

اين دانشمند با اينكه خودش را تكفير كرده‌اند و او در منشآت خود (دانشگاه ١٦:

٥٩٦) از آن ياد كرده و خود را در اين ستمديدگى همتاى شيخ اشراقى و ديگران به شمار آورده است گويا ناگزير بوده است كه چنين بهانه‌اى از زبان ديگرى براى اثير الدين ابهرى بياورد كه چرا در الهداية از اخلاق و سياست سخن نداشته است.

گويا ابن رشد در اينجا به غزالى و مانند او بهترين پاسخ را داده و در تهافت الفلاسفة نوشته است: «و هذا الوضع هو من اصول الاشعرية التى رامت به ابطال الحكمة الشرعية و العقلية و بالجملة العقل».

او ميگويد كه ناروا داشتن حكمت عملى هم حكمت عقلى و هم حكمت شرعى بلكه خود عقل را از ميان ميبرد همچنانكه ابن زرعه در گفتار خود در دفاع از منطق چنين سخنى گفته است.

خواجه طوسى مردى آگاه بوده و دانش اندوخته و در ديوان و دستگاه صباحيان به پايه ترويج سياست دينى هم رسيده است. اين دستگاه نيز دشمن دستگاه پوسيده خلافت عباسى بيگانه چيره بر مردم ايران بوده است و او مانند فارابى اين گونه تحولات سياسى را به چشم ديده است (گفتار من درباره سرگذشت فارابى در مجله الهيات مشهد ش ١٦ و ١٧ س ١٣٥٤) پس گويا مانند فيلسوفان شيعى منش ديگر همچون همان فارابى و ابو بكر محمد رازى و ابن سينا و مشكويه رازى و ابو القاسم حسين مغربى خواسته است شالوده مدينه فاضله و سيرت فلسفى و طب روحانى و مدينه عادله را به مردم روزگار خود نشان دهد تا در برابر اين دستگاههاى سياسى تباه شده چيره بر خودشان بتوانند شالود دستگاه ديگرى بريزند. افسوس كه خواجه طوسى پس از از ميان رفتن عباسيان خود دچار دستگاه ستمكار مغولى شده و ناگزير بوده كه «رسم و آيين‌