ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٢٠ - بحث روايتى(رواياتى در باره داستان فرستادگان عيسى(ع) و مؤمنى كه مردم را به پيروى آن رسولان دعوت كرد و )
احضارشان كرد، و پرسيد: شما كى هستيد؟ گفتند: ما فرستادگان عيسى (ع) هستيم، آمدهايم تو را از پرستش بتها كه نه مىشنوند و نه مىبينند، به پرستش كسى دعوت كنيم كه هم مىشنود و هم مىبيند. شاه پرسيد: مگر ما به غير از اين بتها خدا هم داريم؟
گفتند: بله، كسى كه تو را و خدايان تو را ايجاد كرده. شاه در پاسخ گفت: باشيد تا در امر شما فكر كنم. پس مردم آن دو رسول را در بازار دستگير نموده و كتك زدند[١].
صاحب مجمع البيان، سپس از وهب بن منبه نقل مىكند كه گفته: عيسى (ع) اين دو رسول را به انطاكيه فرستاد. رسولان به انطاكيه رفتند، و به حضور شاه نرفتند و اقامتشان در آن شهر به طول انجاميد تا آنكه روزى شاه از دربار بيرون آمد، پس اين دو نفر تكبير و ذكر خدا گفتند. شاه سخت در خشم شد، و دستور داد آن دو رسول را به زندان برده و به هر يك صد تازيانه بزنند.
بعد از آنكه شاه رسولان را تكذيب كرد و تازيانه زد، عيسى (ع) شمعون صفا، بزرگ حواريين را فرستاد، تا به كار آن دو رسيدگى نموده ياريشان كند. شمعون به طور ناشناس وارد انطاكيه شد و با اطرافيان شاه معاشرت آغاز كرد، تا جايى كه سخت با وى مانوس شدند، و نزد شاه از او به خير و خوبى ياد كردند. شاه او را به حضور طلبيد و معاشرتش را پسنديد و با او مانوس گشته، مورد احترامش قرار داد.
آن گاه روزى شمعون به شاه گفت: من شنيدهام دو نفر را به جرم اينكه تو را به دين ديگرى غير از دينى كه دارى، دعوت كردهاند، زندانى كردهاى و شلاق زدهاى، آيا هيچ سخن آن دو را گوش دادى ببينى چه مىگويند؟ شاه گفت: واقعش اين است كه خشم من نگذاشت كه به سخن آن دو گوش دهم، شمعون گفت: حال اگر شاه صلاح بداند خوب است آن دو را بخواهد تا از مطالب و خواستههاى آن دو مطلع شويم.
شاه اين رأى را پسنديد، و آن دو رسول را به حضور طلبيد، شمعون (با اينكه آن دو را مىشناخت، و آن دو وى را مىشناختند، چون همگى از حواريين عيسى (ع) بودند، خود را به بيگانگى زد، و از آن دو) پرسيد: چه كسى شما را به اين شهر فرستاده؟ گفتند:
خدايى كه همه چيز را خلق كرده و شريكى برايش نيست.
شمعون پرسيد: اين خدايى كه مىگوييد شما را فرستاده چه معجزهاى به شما داده؟
گفتند: هر چه را كه تو بخواهى برايت انجام مىدهيم. شاه چون اين را شنيد دستور داد پسر
[١] مجمع البيان، ج ٨، ص ٤١٩.