امدادهای غیبی در زندگی بشر - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٢
رفت ، نفر سوم رفت و درباره آنها هم رسول خدا همان جمله را تکرار کرد ، گفتند یا رسول الله ابوذر هم رفت ، باز همان جمله را تکرار فرمود . اما ابوذر تخلف نکرده بود ، شترش از حرکت مانده بود . ابوذر پیاده شد بار و بنه را بدوش گرفت . در این هوای گرم پیاده میرفت . بنقطهای از سنگلاخهای راه تبوک رسید . به جائی رسید که لابلای سنگها از بارانی که قبلا آمده بود آبی جمع شده بود ، آب نسبتا سردی بود ، مشکی همراه خود داشت . آن را پر آب کرد و آب سرد را بدوش کشید و راه افتاد لشکر اطراق کرده بود یکدفعه چشمشان بیک سیاهی افتاد که از دور میآید . یا رسول الله یک سیاهی از دور میآید . فرمود : باید ابوذر باشد . سیاهی نزدیک شد و نزدیکتر آمد . بله ، ابوذر بود ، اما آن چنان گرما ، و گرسنگی و خستگی بر این مرد اثر گذاشته بود که صورت و چهرهاش سیاه و لبهایش مثل دو چوب خشک شده بود . پیغمبر اکرم به چهرهاش نگاه کرد . دید از تشنگی دارد هلاک میشود . فرمود زود به او آب برسانید . با صدای ضعیفی گفت : آب همراهم هست . پس چرا ننوشیدی ؟ گفت آب سردی بود ، خواستم بنوشم . فکر کردم خوب است اول حبیبم پیغمبر بنوشد بعد من . مراجعت آن سه نفر دیگر نیز داستان عجیبی به دنبال دارد مسلمین بدون اینکه جنگی رخ دهد برگشتند ، مردم منتظر بودند ببینند پیغمبر اکرم در باره متخلفین چه تصمیمی میگیرد ؟ یا رسول الله با این متخلفین چه کنیم ؟ فرمود معاشرت با آنها را تحریم کنید ، با آنها سخن مگوئید و هم صحبت نشوید . همینکه مسلمین وارد