ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - با دوست در سايه
از رحلت ايشان توسط برادرشان بازگو شده است.
مرحوم حاج شيخ محمدتقى بافقى از علماى مبارز زمان رضا خان پهلوى بود كه مكرراً توسط رژيم، شاه او را زندانى و تبعيد شده بود.
در كتاب گنجينه دانشمندان، جلد سوم، صفحه ششم، آمده است كه، او بنابه دلايل چهارگانه تشيع، معتقد بود راه ملاقات با امام زمان (ع) باز است، به علاوه آنكه بهترين دليل بر امكان چيزى، وقوع آن چيز است. مؤلف كتاب پس از نقل مطالبى، چند حكايت را از مرحوم بافقى نقل مىكند كه يكى از آن حكايات اين است:
عالم عامل، عابد زاهد، مرحوم حجتالاسلام ملا اسدالله بافقى- برادر مرحوم حاج شيخ محمد تقى بافقى- در ماه صفر ١٣٦٩ قمرى، برايم چنين حكايت كرد:
برادرم مكرر به خدمت حضرت ولىعصر (ع) مشرف شده، قضايا را به من مىگفت لكن سفارش كرده بود كه تا من زندهام آنها را براى كسى نقل نكنم ولى حالا كه از دنيا رفته براى شما چند حكايت از آن سرگذشتها را نقل مىكنم؛ از جمله اينكه مىگويد:
قصد داشتم از نجف اشرف، پياده به مشهد مقدس براى زيارت حضرت علىبن موسىالرضا (ع) مشرف شوم.
فصل زمستانى بود كه حركت كردم و وارد ايران شدم، كوهها و درههاى عظيمى سر راهم بود و برف بسيارى هم باريده بود.
يك روز نزديك غروب آفتاب كه هوا هم سرد بود و سراسر دشت را برف پوشانده بود، به قهوهخانهاى رسيدم، كه نزديك گردنهاى بود. با خودم گفتم امشب را در اين قهوهخانه مىمانم و صبح به راه ادامه مىدهم. وارد قهوهخانه شدم و ديدم جمعى از گروههاى يزدى در ميان قهوهخانه نشسته و مشغول لهو و لعب و قمارند. با خودم گفتم خدايا، چه كنم؟ اينها را كه نمىشود نهى از منكر كرد. من هم كه نمىتوانم با آنها مجالست كنم. هواى بيرون هم كه فوقالعاده سرد است. همينطور كه بيرون قهوهخانه ايستاده بودم و فكر مىكردم، كم كم هوا تاريك مىشد، صدايى شنيدم كه مىگفت: «محمد تقى بيا اينجا». به طرف آن صدا رفتم، ديدم شخصى با عظمت زير درخت سبز و خرمى نشسته و مرا نزد خود مىطلبد.
نزديك او رفتم، سلام كرد و فرمود: «محمدتقى آنجا جاى تو نيست». من زير آن درخت رفتم، ديدم در حريم اين درخت هوا ملايم است و كاملًا مىتوان در آنجا استراحت كرد و حتى زمين زير درخت، خشك و بدون رطوبت است ولى بقيه صحرا پر از برف است و سرماى كشندهاى دارد. به هر حال شب را خدمت آن شخص بزرگ كه با قرائنى متوجه شدم حضرت بقيةالله- ارواحنا فداه- است، بيتوته كردم و آنچه لياقت داشتم استفاده كنم، از آن وجود مقدس استفاده كردم.
صبح كه طالع شد و نماز صبح را با آن حضرت خواندم، آقا فرمودند: هوا روشن است برويم. من گفتم: اجازه بفرماييد من هميشه در خدمتتان باشم و با شما بيايم. فرمودند: «تو نمىتوانى با من بيايى».
گفتم: پس بعد از اين كجا خدمتتان برسم؟
فرمودند: «در اين سفر دوباره تو را خواهم ديد و من نزد تو مىآيم. بار اول در قم، و مرتبه دوم نزديك سبزوار تو را ملاقات مىكنم. و ناگهان از نظرم غايب شدند!
من به شوق ديدار آن حضرت تا قم سر از پا نشناخته به راه ادامه دادم تا آنكه پس از چند روز وارد قم شدم و سه روز براى زيارت حضرت معصومه (س) و وعده تشرف به محضر آن حضرت در قم ماندم، ولى خدمت آن حضرت نرسيدم!!
از قم حركت كردم و فوقالعاده از اين بىتوفيقى و كم سعادتى، متأثر بودم تا آنكه پس از يك ماه، به نزديك شهر سبزوار رسيدم. همين كه شهر سبزوار از دور معلوم شد با خودم گفتم چرا خلف وعده شد؟!! من كه در قم آن حضرت را نديدم و اين هم شهر سبزوار، باز هم خدمتش نرسيدم.
در همين فكرها بودم كه صداى پاى اسبى شنيدم، برگشتم