ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٤ - تكنولوژى خنثى نيست
تكنولوژىها داشته باشيم. مرگ و حيات شركتها به اين است كه تا چه حدّ دقيق، مىتوانند كاربردها و منافع محصولاتشان را پيشبينى كنند. هيچ شركتى مقدار زيادى از دلارهايش را براى ساخت يك تكنولوژى، بدون آنكه قبلًا درباره هر گونه سود و زيان آن مطالعه كند، هزينه نخواهد كرد: آيا ممكن است معيوب شود؟ آيا نتايج وخيم كوچك يا بزرگى به بار نخواهد آورد؟ و ... شركتها درصدد آنند كه همه چيز را درباره تكنولوژى در دست ساختشان بدانند و به همين دليل، مبالغ زيادى براى فهميدن نتايجى كه تكنولوژىها به بار مىآورند، هزينه مىكنند و البته آنچه آنها درباره تكنولوژىها مىگويند، جنبههاى مثبت و فوايد آنهاست و در مورد آن روى سكه و بُعد زيانبار تكنولوژىها، حرفى به ميان نمىآورند. ما خود بايد آن روى سكه را دريابيم، قبل از آنكه تكنولوژى، بيش از حد بر ما مسلط شود.
\* تصور كنيد اگر هفتاد يا هشتاد سال قبل درباره تأثيرات اتومبيل، مطالعات و پيشبينىهايى انجام داده بوديم، وضعيت امروز آمريكا چقدر متفاوت مىبود. هرگاه در ترافيك يك بزرگراه لوسآنجلس گير مىافتم، در مورد آنچه كه منافع پيشرفتهاى تكنيكى، خوانده مىشود، دچار ترديد مىشوم.
خوب اين موضوع ثابت شده است كه در دههى ١٩٣٠ صنعت اتومبيل و صنعت نفت، تبانى كردند كه سيستم حمل و نقل عمومى لوسآنجلس را كه سيستمى بسيار كارآمد بود تخريب و نابود كنند. سيستم حمل و نقل سانفرانسيسكو نيز بسيار خوب بود. در اين سيستم، از ترنهايى استفاده مىشد كه شما را خيلى سريع و راحت به اوكلند مىرساند. اما ترنها تعمداً از دور خارج شدند. صنايع اتومبيلسازى و شركتهايى نفتى، تبانى كردند كه سيستم حمل و نقل راهآهن را متلاشى كرده و بزرگراهها را جايگزين آن كنند. اكنون مردم حيراناند كه با اين همه ماشين، چه كنند و در اينباره مىانديشيند كه چگونه مجددا راهآهن را برپا نمايند.
\* يكى از جالبترين فرازهاى كتاب شما آنجاست كه سفرتان را به «دهكده مكِنزى» در شمال غربى كانادا كه با زنان سرخپوست درباره تأثيرات تلويزيون گفتوگو كردهايد توضيح مىدهيد. لطفاً آن را براى ما بيان كنيد.
من از سوى سازمانى با عنوان «مجمع زنان بومى سرزمينهاى شمال غرب» كه متشكل از زنان سرخپوست بود، دعوت شده بودم. «دهكده مكِنزى» همان جايى بود كه ماهواره اتمى روسيه چند سال قبل در آنجا سقوط كرد. آن روزها همه نگران بودند كه اين ماهواره در لندن و نيويورك سقوط كند، اما در سرزمينى پوشيده از يخ در كانادا سقوط كرد. من هم به همين منطقه دعوت شده بودم و روزى كه به آنجا رسيدم، دماى آن ٤٠ درجه زير صفر بود. در منطقه مكنزى ٢٢ گروه بومى وجود داشت كه در يك پهنه گسترده پخش و ساكن شده بودند. آنان همچنان داراى يك اقتصاد سنتى و موفق مبتنى بر شكار و ماهىگيرى بودند و به طور اشتراكى در خانههاى چوبى زندگى مىكردند. من به آنجا دعوت شده بودم، چون به تازگى پاى تلويزيون به آنجا باز شده بود.
«مجمع زنان بومى» مشاهده كرده بودند كه تغييرات تكاندهندهاى در گروههاى بومىاى كه تلويزيون در ميان آنها رسوخ كرده بود، رخ داده بود. مردان، ديگر اغلب، در شرايط يخبندان براى ماهىگيرى از خانه خارج نمىشدند. همچنين ديگر از حيوانات، مراقبتهاى لازم به عمل نمىآمد. از تمايل كودكان به بازىهاى سنتى و بومى بيرون از خانه، كاسته شده بود و كمكم تقاضاهايى نو پيدا كرده بودند. مثلًا بهانه اتومبيلسوارى مىگرفتند، با وجود آنكه در آنجا اساساً جادهاى وجود نداشت!
ديگر، همسايهها به طور دستهجمعى براى گشت و گذار از خانه بيرون نمىزدند و با هم به پخت و پز و خوردن نمىپرداختند و كارهاى گروهى، كمتر مىكردند. خلاصه آنكه زندگى جمعى آنها دچار تغييرات ناگهانى شده بود.
مهمترين چيزى كه آنها به من گفتند، از بين رفتن سنت قصهگويى بود. رسم آنها بر اين بود كه شبها، پيرمردها، كودكان و جوانان فاميل را در اتاقى گرد مىآوردند و براى آنها قصههاى سنتى و داستانىهايى از گذشتهشان مىگفتند. با شنيدن اين قصهها، كودكان و جوانان با هويت و تاريخ و نقاط درخشان گذشتهشان آشنا مىشدند و چگونه زندگى كردن در آن محيط سخت را مىآموختند؛ داستانهايى كه آنها را به ريشههايشان پيوند مىداد. همچنين بيرون زدن پيران و جوانان با يكديگر نيز به نوبه خود بسيار مهم بود. موجى از محبت و دوستى بين بزرگ و كوچك وجود داشت و كوچكترها به ارتباط و تعلقشان با پدربزرگها و مادربزرگها افتخار مىكردند، اما همه اينها با ورود تلويزيون، دچار آسيب