ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - نسيم صلوات محمّدى (ص)
شعر و ادب
نسيم صلوات محمّدى (ص)
مريم سقلاطونى
بگذار تا آسمان فرو پاشد
تا زمين از غصه در هم بپيچد
تا كوهها، رشته رشته پراكنده شوند
تا كوچهها، شعله شعله به آسمان پرتاب
شوند
خاك مرگ بر سرزمين ببارد
بگذار تا بعد از اين، رنگ خوشبختى
نبينند
اين كوچههاى نيشخند و دسيسه،
اين خانههاى حماقت و كوتهنظرى
چگونه ايستادى؟
در برابر جهل مردان شهر
كه كوه را از پاى مىانداخت،
آسمان را مچاله مىكرد
و رشته صبر درياها را پاره مىنمود
در برابر قومى كوردل و ناشنوا،
گنگ و سنگدل
كه با تو از سر ستم برآمدند،
كمر به قتل شبانهات بستند
تو را زير سنگ باران كودكانشان گرفتند
گفتند: جادوگرى؟! شاعرى؟!
دندانت را سنگ زدند
روح آرامت را صيقل دادند
شمشير به رويت كشيدند
بر سرت شكمبه گوسفندانشان را خالى
كردند
كودكان را در مسابقه سنگزنيات جايزه
دادند
محاصرهات كردند
تو كه شهر را روشن كردى از عطر خداوند
دختران زنده به گور را فرصت زيستن
بخشيدى
انديشههاى مردابى عفنشان را بارور كردى
تو كه؛
زنان تيرهبخت را عاطفه دادى
مردان كوردل را مهربان كردى
تو كه؛
كوههاى سربه فلك كشيده
در برابرت زانو زدند
درختان با موسيقى آيههاى نورانيات بالنده
شدند
خورشيده به واسطه تو ظهور كرد
ماه به واسطه تو زيبا شد
آسمان به واسطه تو بخشنده شد
تو كه دريا به واسطه تو كريم است
خاك به واسطه تو ارزش يافت
اينك آرام آرام
ايستاده و صبور
سر بر دامان جبروتى خداوند مىگذارى
در بال بال معطر جبرئيل
با نسيم صلوات محمدى
بگذار تا شهر، غم بىتو بودن را مويه كند،
خاك مصيبت و اندوه بر سر بريزد،
چنگ بر دامان خاك بزند
بگذار تا شهر بايستد از زندگى
بگذار تا ديگر صداى قدمهاى مهربانت را
نشنود،
صداى صوت قرآنت را نشنود
لبخندهايت را نبيند
روزگار مالل آورت را نبيند،
بگذار تا شهر؛ اين شهر خفته در خفقان
اين شهر خاموش در تب جهل
بعد از تو روزگار خوش نبيند!!