ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٤ - خطبه امام حسين (ع) براى اصحاب
بر مزاجش شديداً حاكم بود. علاوه بر آن زود به زود از جا در مى رفت و عصبانى مى شد. با توجه به خصوصيات او بيم آن داشتم كه هرچه را تاكنون كرده ام بى نتيجه سازد و آرزوهايى كه براى او در سر پروردانده بودم بر باد دهد. روزى كه عازم بصره بودم، او اصرار داشت، به تركيه مسافرت كند و خبرهايى از آن شهر به دست آورد. به شدت او را از اين سفر بازداشتم و به او گفتم، از آن مى ترسم كه در تركيه، حرف هايى بزنى كه موجب تكفير و الحاد تو گردد و سرانجام خونت را بريزند. اما واقعيت اين بود كه نمى خواستم با بعضى عالمان اهل سنت، ديدار و گفت وگويى داشته باشد، چه ممكن بود آنان با منطق محكم خود او را دوباره، به سنى گرى بازگردانند و طرح هايم نقش برآب گردد. وقتى ديدم شيخ در خروج از بصره، پافشارى مى كند، به ناچار او را به مسافرت ايران و ديدارى از شيراز و اصفهان برانگيختم. ناگفته نبايد گذاشت كه اهالى آن دو شهر، شيعى مذهب بودند و بعيد به نظر مى رسيد كه عقايدشان در شيخ اثر گذارد، از اين بابت، كاملًا مطمئن بودم، زيرا شيخ را مى شناختم.
در حين خداحافظى از او پرسيدم: «آيا تو به تقيه اعتقاد دارى؟» گفت: «البته، چون يكى از صحابه پيامبر (ص) ظاهراً مقداد، در رويارويى با مشكران قريش كه پدر و مادرش را كشته بودند، از بيم جان به «شرك» تظاهر مى كرد، و پيامبر (ص) به اين روش مقداد، اشاره فرموده است.» به او گفتم: «از اين قرار بر تو واجب است كه در ايران تقيه را فراموش نكنى و خود را شيعه خالص جلوه دهى، تا مگر بدين وسيله از تعرض در امان باشى و به مصاحبت علماى آن جا نايل شوى، و توفيق مطالعه در آداب و رسوم ايرانى ها را حاصل كنى، زيرا وقوف به آن، در آينده، سود بسيار به تو خواهد رساند و تو را در هدف هايت موفق خواهد ساخت.»
پس از اين گفت وگو، مبلغى پول از بابت «زكات»، در اختيار او گذاشتم، زكات نوعى ماليات اسلامى است كه از توانگران مى گيرند و در امورى كه به مصلحت عموم امت است صرف مى كنند. ضمناً چون احتياج داشت، اسبى خريدم و به او سرراهى داده و از او جدا شدم. از آن زمان تا امروز، از او خبرى ندارم و نمى دانم چه بر سرش آمده است، نگرانى و اضطرابم از آن بابت بود كه در آستانه خروج از بصره، با هم قرار گذاشته بوديم كه هر دو به بصره بازگرديم و اگر يكى از ما هنوز بازنگشته بود، گزارش احوال خود را بنويسد و به «عبدالرضا» بسپارد، تا آن ديگرى بعداً باخبر شود. و تاكنون هيچ خبرى از او نرسيده بود.
خطبه امام حسين (ع) براى اصحاب
جابر از امام باقر (ع) نقل كرده كه فرمود: امام حسين (ع) پيش از شهادت به اصحاب خود فرمود: رسول خدا (ص) به من فرمود: فرزندم! تو به زودى در «كربلاى» عراق برده مى شوى و آن سرزمينى است كه آن پيامبران و اوصياى پيامبران با هم ديدار كنند و «عمورا» نام دارد تو را در آن جا به شهادت مى رسى و نيز با تو جماعتى از يارانت كه از شوق ديدار حقّ درد شمشير و نيزه را حس نكنند به شهادت مى رسند و اين آيه را تلاوت فرمود:
و فرموديم! اى آتش! بر ابراهيم خنك و سلام باش[١]
آن جنگ بر تو و بر آنان نيز خنك و سلام خواهد بود.
سپس تا آن زمان كه خدا خواهد انتظار مى كشم، آن گاه از زمين جدا شده همچون خروج اميرمؤمنان (ع) و قيام قائم ما و حيات رسول خدا (ص) برآيم.
سپس از نزد خدا گروهى آسمانى بر من فرود آيند كه قبلًا به زمين نيامده اند و جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و سپاه فرشتگان بر من آيند.
محمّد (ص) و على (ع) و من و برادرم و همه آنان كه خدا برايشان منّت دارد در كجاوه هاى پروردگار بر اسبان دو رنگى كه از نورند و به كسى سوارى نداده اند فرود آييم.
سپس محمد (ص) پرچم خود را به اهتزاز در آورد و آن را با شمشير خود به قائم ما بسپرد. سپس ما پس از آن تا خدا خواهد مى مانيم.
سپس خدا از مسجد كوفه چشمه اى از روغن و شير و آب بجوشاند.
سپس اميرمؤمنان (ع) شمشير رسول خدا (ص) را به من داده مرا به شرق و غرب