ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - باران زهر
باران زهر
مروان خود را به در منزل عايشه رساند و گفت: «حسين برادر خود را آورده تا در كنار پيامبر دفن كند.»
مگر حسن از دنيا رفته است؟
جعده به دستور معاويه از زهرى كه برايش فرستاده، در غذاى حسن ريخته است. معاويه براى اين كار، به جعده قول داده صد هزار درهم به او بدهد و او را به عقد پسرش يزيد در بياورد.
تو اين چيزها را از كجا مى دانى؟
از آن جا كه معاويه فقط صد هزار درهم را براى جعده فرستاده و او را به عقد يزيد در نياورده است. يزيد هم گفته كه وقتى او با بهترين خلق خدا اين كار را كرده، با من چه كار خواهد كرد؟! جعده هم وقتى بدقولى معاويه را ديده، هم چيز را رو كرده است. خنده دار است. وقتى جعده پاره هاى جگر حسن را در تشت ديده، ناله هم سر داده است!
آن گاه چون عايشه را ساكت ديد، گفت: «چرا كارى نمى كنى؟ اگر دير بجنبى، حسن را در كنار پيامبر دفن مى كنند و آن فخر پدر تو و عمر تا روز قيامت برطرف مى شود».
چه كنم مروان؟ راهى نشانم بده.
به آن جا بيا و جلوى اين كار را بگير.
مروان از اسب پايين آمد و گفت: «اى عايشه سوار اسب من شو. تعدادى از دوستان ما سوار بر اسب در اين نزديكى منتظر هستند. با هم به