ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - باران زهر
مسجد پيامبر مى رويم.»
عايشه به زحمت سوار اسب شد و مروان لجام اسب را در دست گرفت. به نزديك مسجد پيامبر (ص) كه رسيدند، سر و صدا بالا گرفت. عايشه رو به جماعت كرد و گفت: «اى مردم! اين ها مى خواهند حرمت رسول خدا را بشكنند. مى خواهند كسى را داخل خانه من كنند و در كنار پيامبر دفن كنند كه من او را دوست ندارم و نمى خواهم.»
رگ هاى گردن عبدالله بن عبّاس بيرون زد و با چهره اى برافروخته فرياد زد: «اى عايشه! مى دانى چه مى گويى؟! عمر، عثمان و ابوبكر را از پيامبر مى دانى، اما فرزندزاده پيامبر را قبول ندارى؟!»
امام حسين (ع) گفت: «اى عايشه! سال هاست كه تو و پدرت حرمت پيامبر را شكسته ايد و پرده حرمت حضرت رسالت را دريده ايد.»
عايشه همان طور كه بر اسب سوار بود، گفت: «مروان، فرزندان عثمان و فرزندان ابوسفيان و بنى اميّه، همه شاهدند كه اين جا خانه من است و ...
فرياد عايشه در لابه لاى عربده جمعيت گم شد.
آيا بايد عثمان مظلوم به بدترين حال در بقيع دفع شود و حسن با رسول خدا دفن شود. هرگز نمى گذاريم اين كار را بكنيد، حتّى اگر نيزه ها و شمشيرهايمان بشكند و تيرهايمان تمام شود.
ابن عبّاس خود را به نزديك عايشه رساند و گفت: «دشمنان پيامبر را براى خود شاهد مى گيرى؟! حسن فرزند على و فاطمه است و از همه به رسول خدا نزديك تر است. آيا اين تو نيستى كه بى اجازه پيامبر هر كسى را به خانه رسول خدا وارد مى كنى؟ عثمان حقّ على و فاطمه را پايمال كرد. ابوذر را بى گناه از مدينه بيرون كرد و با عمار و ابن مسعود كارى كرد كه رسول خدا راضى نبود. عثمان دشمنان پيامبر (ص) را پناه داد.
صدايى در لابه لاى جمعيت پيچيد.
اگر حسن را كنار پيامبر دفن كنيد، شمشير هايمان را از غلاف خواهيم كشيد.
محمّد بن حنفيّه كه تا آن لحظه چشم بر دهان جمعيت دوخته بود، طاقت نياورد و گفت: «اى عايشه، يك روز بر اسب سوار مى شوى و يك روز بر شتر. خود نمى توانى حرمت پيامبر را نگه دارى. تو نخستين زنى هستى كه بر شتر و اسب سوار شده است. آيا زن پيامبر به جاى در پرده و حجاب بودن، بايد بر اسب و شتر سوار شود و با مردان نامحرم هم صحبت شود و هر جايى برود؟! اى عايشه! چرا دست از دشمنى با بنى هاشم بر نمى دارى؟!
عايشه نگاه تندى به او كرد و با خشم گفت: «اى پسر حنفيّه! اين ها فرزندان فاطمه هستند كه حرف مى زنند. تو به خاطر داشتن كدام اصل و نسب اين گونه با همسر رسول خدا حرف مى زنى؟!»
امام حسين (ع) رو به عايشه گفت: «او را از فاطمه ها دور نكن كه سه فاطمه بزرگوار مادران اويند؛ فاطمه دختر عمران بن عائذ و فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زائدة بن الاصم».
عايشه كه در مقابل امام حسين (ع) بى جواب مانده بود، گفت: «حسن را از اين جا دور كنيد و گرنه خون هاى زيادى ريخته مى شود.»
امام حسين (ع) وصيّت برادر خود را به ياد آورد و گفت: «برادرم مرا از اين كار تو خبر داد بود. او نمى خواست خونى ريخته شود. مى خواست بعد از غسل، جنازه اش را نزد قبر پيامبر بياوريم تا عهد خود را با او تازه كند و بعد به قبرستان بقيع ببريم و نزد جدّه اش فاطمه بنت اسد دفن كنيم. به خدا قسم اگر قرار بود او را نزد پدرش رسول الله دفن كنيم، اين كار را مى كرديم و تو هيچ كارى نمى توانستى بكنى و بينى همه شما را به خاك مى ماليدم. چرا كه او فرزند رسول خدا است و آن حضرت هميشه مى گفت كه حسن از من است. اكنون تو مانع ديدار او و جدّش مى شوى، در حالى كه بى اجازه پيامبر، مردانى را به خانه او داخل كردى».
خشم و انتقام در چهره مروان و فرزندان عثمان و بنى اميّه موج مى زد. هنوز تابوت امام حسن (ع) روى دست ها جا نگرفته بود كه تيرهاى زيادى از كمان ها رها شد وروى جنازه فرزند رسول خدا (ص) پايين آمد.
بنى هاشم شمشيرها را از غلاف بيرون كشيدند كه امام حسين (ع) گفت: «وصيّت برادرم را ضايع نكنيد تا خونى ريخته نشود.» و خم شد و تيرها را ازجنازه برادر بيرون كشيد.
برگرفته از كتاب «قصه پاكان» نوشته مهرى حسينى. انتشارات پرديسان ١٣٨١