ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - نقطه، ته خط
نقطه، ته خط
٨. «آنان كه رفتند، كارى حسينى كردند، و آنان كه ماندند بايد كارى زينبى كنند».
و هنوز چشم آزاد مردان عالم به كاروانى دوخته شده كه زينب سالار آن است. هنوز آواى امير (ع) از دل تاريخ به گوش مى رسد. زينب با همه حياى فاطمى خود، نگاهى به بى حياترين مردم روزگار خود مى كند، و رو به نامردترين انسان تاريخ، مردانه فرياد مى زند:
«چه انتظارى است از فرزند آن جگرخوارى كه جگر پاكان را به دندان كشيد و گوشتش از خون شهيدان روييده است؟»
و با آرامشى حكيمانه، و وقارى آسمانى، همه رؤياهاى شيطانى يزيد را پنبه مى كند و مى گويد:
«و اگر چه روزگار، مرا با تو هم گفتار كرد، ولى من هم چنان تو را حقير مى بينم و سرزنشت مى كنم و توبيخ كردن تو را واجب مى دانم».
اربعين هم نشينى با زينب (س) است كه با تمام وجود ايستاد. اربعين همراهى با حضرت امام سجاد (ع) است كه خورشيد امامت را تا ابد تابان نگه داشت.
٩. نمى دانم اين چهارشنبه با چهارشنبه هاى ديگر چه تفاوتى دارد؟ چهارشنبه سورى را مى گويم. مثلًا چه اتفاقى بايد با اين ترقه ها و آتش بازى در زندگى ما بيفتد كه بدون آن ممكن نيست. نمى دانم اين يادگارى از كجا آمده است؟ آيا ريشه آتش پرستى دارد، يا نيايشى به جا مانده از تاريخ گذشتگان است؟
البتّه اين روزها عادت شده كه به هر بهانه اى جشن بگيريم و قيمت هاى زيادى براى اين سوردادن ها و سورگرفتن ها بپردازيم. واقعاً بهانه اى بهتر از آتش بازى و بزرگ داشت چهارشنبه آخر سال براى شادى و خوش گذرانى پيدا نمى شود؟ آيا اين همه هزينه كردن آيين «چهارشنبه سورى» عاقلانه است؟ چه چيزى در برابر اين هياهو، و حادثه آفرينى ها به دست مى آوريم؟ لابد سلامتى و شادكامى سال آينده را. خوش به حالمان!
١٠. وقتى دوباره به اين پرونده ٣٦٥ روزه نگاه مى كنم، حس غريبى به من دست مى دهد. حسى آميخته به افسوس و سرزنش. افسوس از اين كه ساعت هاى زيادى از لحظه تحويل سال، يعنى دوشنبه ساعت ٢١ و ٥٥ دقيقه و ٣٥ ثانيه، فرصت داشتم تا نقشه بكشم و اين نقشه ها را عملى كنم. روزهايى كه مثل ابر و باد گذشت و دوباره بر نمى گردد.
خودم را سرزنش مى كنم. پسرجان تو چقدر از اين روزها را به راحتى آب خوردن، يا حتى راحت تر از آن آب كردى. به آيينه كه نگاه كنى مى فهمى كه من چه مى گويم. در اين ٣٦٥ روز، گويى تو مانند زمين، پس از گردش كامل به دور خورشيد، در همان نقطه صفر ايستاده اى و خم به ابرو نمى آورى كه روى يك دايره بسته حركت كرده اى. در اين مدّت با شتاب و سرعت بالايى هم رفته اى، امّا دريغ از اين كه يك گام به جلو برداشته باشى؟
ترسيده ام. از اين همه يكنواختى دلم مى گيرد. سال