ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٠ - دلواپس
دلواپس
عباس صالحى مدرسهاى
راه، طولانى بود و بيابان خشك و سوزان. كاروان، در دل بيابان پيش مى رفت. صداى زنگ شترها تنها صدايى بود كه سكوت بيابان را مى شكست. زمين، دهان تشنه را باز كرده بود تا هر چه را كه مى تواند ببلعد.
كم كم احساس ضعف و سستى كردم. ديگر مثل دوران جوانى توان سفر نداشتم، اين بارهم اگر سفرى تجارتى بود، هرگز ديارم را ترك نمى كردم.
دل توى دلم نبود. به همه گفته بودم كه عازم سفر حج هستم. بار سى و يكم بود؛ اما فقط خدا مى دانست كه اين دفعه براى كار ديگرى حركت كرده بودم. در دلم غوغا بود، آشوب بود، طوفان بود. نمى دانستم آيا موفق مى شوم امام را ببينم يا نه! دوست داشتم قبل از اين كه بميرم، خدمت امام برسم.
همسفرانم هر يك به گونه اى بودند. احساس مى كردم چهره ها حالتى ديگر دارد. مردها، در حالى كه روى شترها بودند، گاهى با هم صحبت مى كردند. زنها اما، ساكت و آرام توى كجاوه ها نشسته بودند. بيابان خشك و يكدست بود. تا چشم كار مى كرد، خاك بود و گرما. خورشيد انگار هر چه آتش داشت بر سر كاروان مى ريخت. عرق از شيارهاى گردنم پايين مى آمد و پوستم را مى سوزاند. هر چه آب مى خوردم باز هم عطش داشتم.
بادى خشك و گزنده به سوى كاروان وزيد و لحظاتى بعد، صورتم را سوزاند. دست و پايم سست شده بود؛ چنان كه نزديك بود مهار شتر از دستم خارج شود. گلويم خشك بود و زبانم نمى چرخيد. كاروان، آرام آرام پيش مى رفت و من تحمل اين كندى را نداشتم. ضعف همه وجودم را گرفته بود؛ اما با اين حال مى خواستم همچون كبوترى بال بزنم و هر چه زودتر اين دشت خشك و گرما زده را ترك كنم. اين سفر با بقيه سفرها فرق داشت. من بايد امام را مى ديدم.
- يعنى مى توانم؟!
اين سؤال ذهن مرا پيچانده بود و گويى همه وجودم را به آتش كشيده بود.
فكر و خيال رهايم نمى كرد. احساس مى كردم از زمين و آسمان، سؤال باران شده ام. كلافه شده بودم. عرق پيشانيم راهى باز كرده بود و محاسن سپيدم را مرطوب مى كرد. يكى از دوستان مورد اعتماد من خبر داده بود كه امام از عراق خارج شده و به مدينه رفته اند. كاروان پيش مى رفت؛ اما بيابان تمام نمى شد. صداى دوستم در گوشم پيچيد: