ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - به ما نگفتند
به ما نگفتند ...
سيد مهدى شجاعى
گفتند: تو كه بيايى خون به پا مى كنى، جوى خون به راه مى اندازى و از كشته پشته مى سازى و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينكه حادثه اى به شيرينى تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگويند.
ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به تو عشق مى ورزيديم و با همه وجودمان بى تاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت، طبيعى ترين و شيرين ترين نيازمان بود.
اما ... اما كسى به ما نگفت كه چه گلستانى مى شود جهان، وقتى كه تو بيايى.
همه، پيش ازآنكه نگاه مهرگستر و دستهاى عاطفه تو را توصيف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند.
آرى، براى اينكه گلها و نهالها رشد كنند، بايد علفهاى هرز را وجين كرد و اين جز با داسى برنده و سهمگين، ممكن نيست.
آرى، براى اينكه مظلومان تاريخ، نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد.
آرى، براى اينكه عدالت بر كرسى بنشيند، هر چه سرير ستم آلوده سلطنت را بايد واژگون كرد و به دست نابودى سپرد.
و اينها همه، همان معجزه اى است كه تنها از دست تو برمى آيد و تنها با دست تو محقق مى شود.
اما مگر نه اينكه اينها همه مقدمه است براى رسيدن به بهشتى كه تو بانى آنى.
آن بهشت را كسى براى ما ترسيم نكرد.
كسى به ما نگفت كه آن ساحل اميد كه در پس اين درياى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!
كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى:
پرندگان در آشيانه هاى خود جشن مى گيرند و ماهيان درياها شادمان مى شوند و چشمه ساران مى جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مى كند.[١]
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:
دلهاى بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت مى كنى و عدالت بر همه جا دامن مى گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه كن مى كند و خوى ستمگرى و درندگى را محو مى سازد و طوق ذلت بردگى را از گردن خلايق برمى دارد.[٢]
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى: