ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - مثنوى عشق
فاى بيكران تو را
دريا
با واژه
واژه
واژه ى امواج
تكرار مى كند
و آفتاب
جوبار دستهاى تو را
مى آيى
و بيرق طراوت و باران را
در گرمسير خانه ى ما
مى كارى
تو اجتماع ساكت ما را
از عشق و عاطفه
سرشار مى كنى
تو جلوه ى تمامت عشقى
چندى است آفتاب
ريشه هاى تو را
تكثير مى كند
يك پنجره
از سمت خانه ى ما باز است
صد پنجره براى تماشا
تنهايى زمين چقدر بزرگ است
ما از تبار صاعقه ايم
از تبار سرو د
ر غربت تكلم دريا
گريستيم
و در نهادمان
آتشفشان شگفت
اينك
آكنده از خيال توييم
آكنده از ترانه و لبخند
اى دلپذير
بى تو
زمين تنهاست
پرواز در كنار تو
زيباست
ايرج قنبرى
مثنوى عشق
|
بيا كه با تو بهاران ز راه مى آيد |
سوار توسن مهر و پگاه مى آيد |
|
|
تو از عشيره آب و گياه و خورشيدى |
در آسمان خيالم چو مهر و ناهيدى |
|
|
سحر ز شرم نگاهت به حيرت افتاده است |
ز مهر گرم نگاهت به حيرت افتاده است |
|
|
سحر به بوى تو پلكش گشوده مى گردد د |
رون شط سپيده غنوده مى گردد |
|
|
هنوز حرف دل شاعران امروزى |
هنوز مثل چراغ سپيده مى سوزى |
|
|
نگاه آينه ها هم به حيرت افتاده است |
ز حسن روى تو يوسف به غيرت افتاده است |
|
|
نگاه چشم تو آشوب مى كند برپا |
خوشا كسى كه شود بر نگاه تو شيدا |
|
|
ز ايل پاك سحرزاد روزگارانى |
تو از قبيله گل وز تبار بارانى |
|
|
بهار بى تو عزيزم كجا صفا دارد |
بيا كه بى تو و چشمت دلم عزا دارد |
|
|
به مهر پيك بهاران به خانه ات برگرد |
كه بى حضور نگاهت خموشم و دلسرد |