ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - شب خاطره
آسمان را پوشانده بود و باران ملايمى مىباريد؛ با آنكه هنوز خورشيد غروب نكرده بود، هوا تاريك شده بود و ابرهاى تيره نمىگذاشتند نور آفتاب بر زمينيان بتابد. من با اطمينان به اينكه امشب بهم مثل هر هفته، مردم به مسجد سهله خواهند آمد، حركت كردم. داستان تشرّف من به مسجد سهله از آنجا شروع شد كه مكرّر از مردم بيداردل و اهل معرفت شنيده بودم كه هرشب چهل شب چهارشنبه، پى درپى، به نيّت ديدار امام منتظر، عليه السلام، به آن مكان مقدّس مشرّف شود و اعمال آن را انجام دهد به زيارت حضرت صاحبالزمان، ارواحنافداه، موفق مىگردد، و شنيده بودم كه اين مطلب بارها تجربه شده است. و اينچنين من نيز مشتاق ديدار و دلباخته زيارت او شدم؛ از اين رو تصميم گرفتم در هر شب چهارشنبه، به مسجد سهله مشرّف شوم و اعمال مخصوص را بجا آوردم تا بالاخره سعادت ملاقات حضرت بقيةالله، عليه السلام، نصيبم گردد. در پى اين تصميم، كار را شروع كردم و تا امشب، نزديك يك سال است كه به عشق زيارت مولايم حضرت مهدى، عليهالسلام، هرهفته به مسجد سهله مشرّف شده، سپس چنانكه مرسوم است به مسجد كوفه رفتهام و شب را تا صبح، به انجام اعمال و خواندن دعاهاى آنجا گذراندهام. درطول اين يك سال، هيچ مانعى نتوانسته مرا از مقصودم بازدارد، نه شدّت گرماى تابستان، نه سختى سرماى زمستان، نه بارش باران و نه غيرآن، هيچ كدام مانع از كارم نشدهاند؛ و من پيوسته به شوق ديدار محبوبم و به عشق وصال مولايم غروب روز سه شنبه، پياده از نجف بهسوى اين دو جايگاه مقدّس حركت نموده با دلى سوخته و قلبى شكسته، به درگاه خدا روى آورده و به رحمت بىپيانش پناهنده شدهام تا به زيارت امام زمانم نايل گردم. آن روز هم به عادت هميشه، از نجف بيرون آمدم و بدون توجّه به سردى هوا و بارش باران، راه افتادم. وقتى رسيديم، خورشيد غروب كرده بود. تاريكى شديدى همهجا را گرفته بود؛ باران تندى مىباريد و چنان پىدرپى رعد و برق مىزد كه گويى مىخواست آسمان رااز جا بركند. وارد مسجد شدم امّا هيچ كس را نديدم، حتّى خادمى كه معمولًا شبهاى چهارشنبه مىآمد، آن شب نيامده بود؛ گويى خادم هم مىدانست كه در آن هواى سرد و بارانى، كسى نخواهد آمد، وقتى ميان آن مسجد تاريك، خود را تنها يافتم، بىاختيار دچار وحشت شدم؛ ترس عجيبى وجودم را پركرد؛ از يك طرف تاريكى شديد هوا و غرّش آسمان و از طرف ديگر، تنهايى و غربت در وسط بيابان، دلهره و اضطراب زيادى در من پديد آورد. باخود گفتم خوب است نماز مغرب را بخوانم، اعمال اينجا را هم به سرعت انجام دهم و هرچه زودتر خود را به مسجد كوفه برسانم. پس از آن تلاش كردم تا ترس و وحشت را ازخود دور كنمو براى اين كه به قصد اداى فريضه مغرب برخاستم. نماز مغرب را خواندم، آنگاه اعمال مسجد كوفه را به جا آوردم؛ امّا وقتى مشغول نماز شدم، توجّهم به سمت مقام شريف كه معروف به «مقام صاحب الزمان، عليه السلام» بود و روبروى من قرار داشت، جلب شد؛ ديدم آم مكان مقدّس كاملًا روشن است و صداى قرائت شخصى را كه در آنجا نماز مىخواند شنيدم. از اينرو، آرامش يافتم و اطمينان خاطر پيداكردم؛ چون با خود پنداشتم حتماً قبل از من هم بعضى از زائران آمده و در مقام شريف مشغول نماز بودهاند؛ امّا من به هنگام ورود غفلت داشته و آنها را نديدهام، پس مطمئن شدم كه تنها نيستم، به همين خاطر وحشت و ترسم ريخت، قلبم آرام گرفت، بىدغدغه دعاهاى بعداز نماز را كه دراثر مداومت و تكرار زياد حفظ شده بودم، خواندم و عباداتم را مثل هميشه بهطور كامل به پايان رساندم. سپس متوجّه مقام شريف شدم. از جاى برخاستم، به طرف مقام صاحبالزمان، عليه السلام، رفتم. وقتى وارد مقام شدم، نور زياد و روشنايى خيره كنندهاى ديدم؛ امّا هيچ چراغى وجود نداشت و من از انديشه در اينباره بكلّى غافل بودم كه چطور، بدون آنكه چراغى روشن باشد، اين فروغ و نور عجيب همه جاى مقام شريف را روشن ساختهاست. آنگاه سيّد بزرگوار و با مهابتى را در سيما و لباس اهل علم ديدم كه ايستاده و مشغول نماز است. بى اختيار بسوى او كشيده شدم؛ جذبه خاصى داشت؛ كشش معنوى و فروغ چهره تابناكش، دلم را ربود؛ عظمت و ابهتش قلبم را تسخير نمود. از ديدن او بسيار
شادمان گشتم. نخست گمان كردم از زائران غريبى