ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - شب خاطره
است كه از نجف آمده؛ زيرا در نگاه اوّل دانستم وى از ساكنان نجف اشرف است. سپس طبق دستور كه در آن مقام شريف، حضرت صاحبالزمان، ارواحنافداه بايد زيارت شود، شروع كردم به زيارت مولايمان حضرت حجّت، عليه السلام، بعد هم نماز زيارت را خواندم. وقتى فراغت يافتم، تصميم گرفتم با آن آقا، درباره رفتن به مسجد كوفه صحبت كنم و از او بخواهم كه با هم به آنجا برويم امّا بزرگى و عظمت ايشان مرا تحت تأثير قرارداد و ابهتش چنان بود كه نتوانستم به راحتى با وى گفتگو كنم. در همين حال نگاهم به بيرون از مقام شريف افتاد خوب به ياد دارم كه هوا به شدّت تاريك بود؛ صداى غرّش آسمان را مىشنيدم؛ پى درپى آهنگ كوبنده رعد همه جا را پرمىكرد؛ صداى ريزش باران به گوش مىرسيد، بارات تندى مىباريد. در اين هنگام آن بزرگوار، با چهرهاى كريمانه، نگاهى مهربانانه، لبهايى پرجاذبه كه تبسّمى دلنشين برآن نقش بسته بود، دركمال رأفت و عطوفت رو به من كرد- به من فرمود: دوست دارى به مسجد كوفه بروى؟ عرض كردم: بله آقاى من، روش ما اهل نجف همين است كه وقتى اعمال اينجا را انجام داديم، به مسجد كوفه مىرويم و بقيه شب را تا صبح در آنجا مىمانيم؛ زيرا در مسجد كوفه عدّهاى ساكناند، خدمتگزاران هم از زائران پذيرايى مىكنند، آب هم هست. وقتى اين جمله را گفتم آقا برخاستند و به من فرمودند: برخيز تا با هم برويم. من بسيار خوشحال شدم، فوراً برخاستم و همراه ايشان از مسجد سهله خارج شدم. شادمانى و نشاط عجيبى داشتم. همراهى و همصحبتى با آن بزرگوار، سرور و خوشى بىسابقهاى در من پديد آورده بود. وقتى همگام با آقا روانه شدم، ديدم فضا به خوبى روشن است. هوا بسيار مطبوع و دلپذير و زمين كاملًا خشك است. من درخدمت ايشان، روشنى فضا و خش بودن زمين را مىديدم و ملايمت و لطافت هوا را بخوبى احساس مىكردم؛ امّا بكلّى غفلت داشتم از اينكه چند دقيقه پيش، ديده بودم هوا كاملًا تاريك است و باران بشدّت مىبارد. خلاصه در چنين حالى، قدم زديم تا به در مسجد كوفه رسيديم، در تمام طول مسير، آن بزرگوار، كه جانم فدايش باد، همراهم بود و من در نهايت نشاط و شادمانى، از گفتگو با ايشان لذّت مىبردم؛ ايمنى و اطمينان خاصى پيداكردهبودم و همراه بودن و مصاحبت با حضرتش، امنيّت و آرامش و سرورى وصف ناپذير در من پديد آورده بود؛ از همه عجيبتر اينكه، در تمام راه، نه تاريكى و ظلمت ديدم، نه ريزش باران. وقتى جلوى مسجد كوفه رسيديم، ديدم در مسجد بسته است، من چند ضربهاى به در كوبيدم تا كسانى كه داخل مسجدند، در را باز كنند. پس از چند دقيقه، صداى خادم را شنيدم كه پرسيد: كيست در مىزند؟ گفتم: درراباز كن. با لحنى اعتراض آميز و با تعجّب، فرياد زد: در اين هواى تاريك و باران شديد، از كجا آمدهاى؟ گفتم: از مسجد سهله آمدهام. وقتى خادم در را گشود، برگشتم و بهسوى آن سيّد عالىمقام و آقاى بزرگوار متوجّه شدم تا به ايشان تعارف كنم كه بفرمايند ووارد شوند امّا او را نديدم. در همين لحظه بود كه يكباره همه جا را تاريك يافتم. گويى ظلمتى شديد تمام دنيا را گرفته است؛ باران هم برسر و صورتم فرومىريخت، حال عجيبى پيداكردم، از خود بىخود شده، سر از پاى نشناخته، سراسيمه، به اين طرف و آن طرف دويدم، جاى جاى زمين را در آن اطراف براى يافتن او جستجو كردم، بى اختيار اشك مىريختم، با گلوى بغض گرفته صدايش مىزدم و مرتب با آهنگى ملتمسانه داد مىكشيدم و مىگفتم: اى آقاى ما! اى مولايمان، بفرماييد، كجا رفتيد؛ بياييدآقا، درِ مسجد باز شده؛ تشريف بياوريد، چند دقيقه بيشتر طول نكشيد؛ امّا طى همين مدّت كم، در زير باران خيس شدم، هوا آزارم داد، سردم شد، لرزم گرفت و بخوبى وضع نامطلوب هوا را احساس كردم. آنگاه با دلى شكسته و ديدهاى اشكبار وارد مسجد شدم و تازه به خود آمده، از غفلت بيدار گشتم. گويى خواب بودم و بيدار شدم. شروع كردم برخود نهيب زدن و خويشتن را ملامت نمودن كه چطور با ديدن آن همه نشانههاى روشن و مشاهده آن امور اعجازگونه و حيرتانگيز، حقيقت را ندانستم و آن بزرگوار را نشناختم.