ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢ - سرمقاله
سرمقاله
اى مهربان!
بگذار تا با تو از درد جانكاه درازى كه همه وجودمان را فرا گرفته گفتگو كنيم.
بگذار تا بناليم.
از درد فراق دوستى كه با غيبتش همه پشت و پناهمان رفت.
اى مهربان!
پس از تو ديگر آسمان، هيچ گاه تماميت روشنايى خورشيدش را بر ما ارزانى نداشت.
هيهات، كه زمين در عسرت دورى، همه رمقش رااز دست داد. هيهات كه ستارگان با همه فروزندگى فقط با كورسويى در دل آسمان ماندند.
گويى آنان نيز در فراقت سر در جيب خود كشيدند تا با خيالى دلخوش باشند.
مهربانم!
باد كه مى وزيد، به خود مى گفتم شايد از ميان سبزه زارى كه تو در آن سكنى گزيده اى، گذشته باشد. بى سرودستار خود را رها كردم تا شايد بوى ترا از او استشمام كنم.
واى بر من!
واى بر من باد كه نيز در حسرت ديدار تو مانده بود و خورشيد در انتظار هر صبح و شام آسمان را با خستگى در مى نورديد.
و من در عجب از خورشيد كه سر دربيابان طلب، جوينده توست و از باد،
و از باد كه خسته اما اميدوار همه پهنه ها را در مى نوردد و در ميانه شبهاى تاريك، در سوسوى ستاره اى كه چشم به راه تو مانده گوشه و كنارها را مى كاود شايد كه شميم تو را بشنود.
مولايم! با خود گفتم: بخوابم شايد شبى، نيمه شبى در رويايم قدم بر چشمم نهى،
شايد آن چهره مهربان را در خواب بنگرم.
مرا چه مى شود؟
چشم بر هم مى نهم تا در خوابت ببينم اما، ترسى بر جانم چنگ مى زند و مرا بر پاى مى دارد.
و نهيبى از درون كه:
اى خفته! شايد بيايد و تو در خواب مانده باشى!
ديگر مرا نه خواب است و نه بيدارى.
دلى به خواب خوش كرده ام و دلى به بيدارى.
عزيزترين! هيچ صداى حزن آلود و غمبار بيوه زنان درمانده را شنيده اى؟
هيچ تازيانه ها را كه پى در پى فرود مى آيند ديده اى؟
هيچ مردان ره گم كرده در برهوت زمين را مى شناسى؟
هيچ ناله زنان از پرده برون افكنده را شنيده اى؟
هيچ دانه هاى مرده در دل خاك را كه در انتظار رويش مانده اند به ياد دارى؟
مهربانم! وقتى كه رفتى همه چيز با تو رفت.
همه خوبى،
همه مهربانى،
همه دهش و سخاوتمندى در لاك يادى رفتند كه بوى تو را در خود داشت.
گويى از آن همه خوبى تنها يادى مانده كه انتظار آمدنت را مى كشد.
عزيز دلم!
چه شبها كه نام تو را بر زبان جارى ساختم و تازيانه ها را بر دوش تاب آوردم.
چه روزها كه به يادت دل خوش داشتم و پاى برهنه