ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٥ - دلواپس
«با اين دستهاى نشسته به خدمت امام بروم؟»
- اى عيسى! آيا در دستت چركى هست؟
بعد از نگاهى به دستانم، آنها را بو كردم. بوى عطر مى داد. تميز تميز بود! صداى قلبم را بوضوح مى شنيدم. قدم اول را برداشتم.
- خداى من!
لحظه موعود فرارسيده بود. همه چيز را فراموش كرده بودم و فقط به امام فكر مى كردم. انگار توى آسمان راه مى رفتم. فضا نورانى بود. فضا بسيار نورانى بود. خورشيد اگر آن جا بود، خجالت مى كشيد. اين نور، نور عجيبى بود. هر چه بود، عظمت بود و من حيران و شگفت زده از اين بزرگى و شكوه. مبهوت و حيران بودم.
- الله اكبر!
نوجوانى سيزده ساله و نورانى، در قامتى بلند مى درخشيد. با آن كه نوجوان بود، اما هيبت مردانه اى داشت.
- اى عيسى! اگر تكذيب كنندگان نبودند، و اگر آنها كه مرا باور ندارند از روى انكار به شما نمى گفتند: كه او كجاست؟ كى به وجود آمده؟ در كجا متولد شده؟ چه شخصى او را ديده؟ چه پيامى فرستاده و چه فرمانى از ناحيه وى برايتان صادر شده؟ شما را از چه چيز آگاه ساخته و كدام خبر را به شما ابلاغ كرده است؟ چه اعجازى از او ديده ايد و چه كار خارق العاده و معجزه نمايى به شما نشان داده است؟ اگر چنين منكر نمى شدند و اين سخنان باطل را نمى گفتند و به تكذيب من نمى پرداختند، هيچ يك از شما به ديدارم نائل نمى شديد و (چون زمان غيبت و دوران پنهان زيستى من است) ملاقاتم برايتان حاصل نمى شد.
باشنيدن سخنان امام برخودم لرزيدم و در دل گفتم: «واى بر مردم دنيا!» حضرت فرمود: «هشيار و آگاه باش! به خدا سوگند، از يارى اميرمؤمنان، عليه السلام، دست برداشتند؛ بلكه او را از خود راندند. حقش را غصب كردند. ظالمان را بر آن حضرت مقدم داشتند. با وى مكر و نيرنگ كردند و سرانجام به قتلش رساندند؛ با آن كه كرامات فراوانى از او مشاهده كردند.
نسبت به ساير نياكان و اجدادم نيز به ستم رفتار كردند؛ به امامت و مقام و كرامتشان ايمان نياوردند؛ آن بزرگواران را جادوگر خواندند و كاهن قلمداد كردند. آنان را به ارتباط با جن متهم ساختند.»
از سخنان امام مى گريستم و در دل، به گمراهان لعنت مى فرستادم. با دقت به حرفهاى امام گوش مى دادم كه مى فرمود: «اى عيسى! كرامات و نشانه هايى را كه از وجود ما و مقام امامت و ولايت ما ديدى به دوستانمان خبر بده، اما مراقب باش دشمنانمان را از اسرار ما آگاه نسازى كه اگر از احوال و اخبار ما به دشمنان و بدخواهانمان گزارش دهى، ايمانت سلب و جلوه هدايت و نور لياقت در وجودت خاموش مى شود.»
در حالى كه مى لرزيدم، با التماس گفتم: «مولاى من! دعا بفرماييد كه ثابت قدم بمانم و از خداوند متعال بخواهيد، ايمانم را محكم و استوار نمايد.»
- اگر خداوند، تو را استوار و ثابت قدم قرار نداده بود، به فيض ديدارم نمى رسيدى و از ملاقاتم محروم مى ماندى. اكنون رهسپار حج باش. هدايت و رشد همراهت باد!
از حضور نورانى امام مرخص شدم. خدا مى داند چه حالى داشتم. نمى توانم وصف كنم. فقط اين راء بگويم كه مرتب پشت سرم را نگاه مى كردم و خانه نور را مى ديدم. آرزو كردم اى كاش باز هم سعادت با من يار شود تا خدمت امام زمان، عليه السلام، برسم. خدا را شكر كه زنده ماندم و امام را ديدم. ديگر دلواپس نبودم كه كسى تعقيبم مى كند يا نه. من به كعبه آرزوهايم رسيده و به فرمان امام، به سوى خانه خدا رفته بودم.
كمى بعد، خود را در نخلستانهاى اطراف مدينه ديدم. نسيم خنكى مى وزيد و شاخه نخلها را تكان مى داد. نهرى از كنارم مى گذشت. نور ماه از لابه لاى شاخه هاى نخلها مى تابيد و مسيرم را روشن مى كرد.
برگرفته ازالنجم الثاقب.