ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩١ - دلواپس
«امام، شيعيان خاص و مورد اعتماد را به حضور مى پذيرند!»
ناگهان چيزى به دلم چنگ انداخت. مغزم تير كشيد و سرم داغ شد: «آيا من شيعه واقعى هستم؟»
ديگر آب دهانم را نمى توانستم قورت بدهم. احساس كردم گلويم درد مى كند. آه از نهادم برآمد:
«آيا مورد اعتماد امام هستم؟»
با تنى خسته و دهانى خشك، وارد قلعه فيد شديم. مهار شترها كشيده شد. ديوارها و برجهاى قلعه تا قلب آسمان پيش رفته بود. كاروانهاى ديگرى نيز در آن جا اتراق كرده بودند، اسبها و شترها آسوده بودند و مسافران، در جاى جاى قلعه پخش بودند. درد توى سرم مى پيچيد. سرم گيج مى رفت. دست و پايم بى حس شده بود. احساس كردم دنيا دور سرم مى چرخد.
- اين چه حالى است كه من دارم، خدايا؟ درست است كه پير شده ام، اما هنوز از پا نيفتاده ام.
هر لحظه بيم آن داشتم كه از شتر فروغلتم. ناگهان پرده اى سياه جلو چشمم كشيده شد ...
ساعتى گذشته بود كه چشم باز كردم. همه چيز مات و لرزان بود. چند بار پلك زدم، عده اى دورم جمع شده بودند. هر كسى چيزى مى گفت.
- چشم باز كرد!
- بالاخره سرحال آمد!
- خدا را شكر! فكر كردم مرده است!
- گرما طاقتش را بريده است!
- من كه جوانم از پاى درآمدم. اين پيرمرد كه جاى خود دارد!
مردى كه از اول سفر در فكر بود، كنار دستم نشسته بود. دست بر پشتم گذاشت و كمك كرد تا جرعه اى آب بنوشم. لحظاتى بعد، نيم خيز نشستم.
- اجرتان با خدا برادران!
- نگرانت بودم عيسى!
با صداى كاروانسالار، همه نگاهها به او دوخته شد. وقتى نزديكتر رسيد، جايى باز كردند تا بنشيند. با دستار، عرق از صورت گرفتم و دستى به محاسنم كشيدم. كاروانسالار اندوهگين بود.
- با اين حالى كه دارى، نمى توانى به سفر ادامه دهى. خوب است چند روزى در قلعه بمانى تا بيماريت تسكين يابد.
بى درنگ گفتم: «نه، من نمى مانم. حالم بهتر است ...»
كاروانسالار حرفم را بريد و گفت: «تو سى بار حج رفته اى. چهارده بارش را با من همراه شده اى. با اين بيمارى مشكوك براى چه مى آيى؟ ديگران اغلب، بار اولشان است!»
- نگران من نباش. تازه! اگر اتفاقى براى من بيفتد، خودم مسؤولم.
و لحظه اى نگاهمان به هم گره خورد. شايد او هم فهميده بود كه دستپاچه هستم. كاروانسالار مردى دنيا ديده و رازدار بود؛ اما به او هم نگفته بودم كه براى ديدار امام مى روم.
كاروانسالار بلند شد. دو نفر همراه او نيز بلند شدند و مرا تنها گذاشتند. شترم كنار بقيه شترها زانو زده بود و انگار دنبال من مى گشت. تمام بدنم سست شده بود؛ اما به روى خود نمى آوردم. سه مرد در كنارم نشسته بودند. قيافه شان حالتى ديگر داشت. بقچه هايشان را باز كردند تا غذا بخورند. يكى از آنها كه نگاهى شيطنت آميز داشت به بقيه گفت: «راستى! اين كسى را كه مى گويند امام است، كجاست؟»
و لقمه اى به دهان گذاشت. من به خود لرزيدم.
- نكند از راز من خبر دارند؟
مردى كه تا آن لحظه سبيلش را مى جويد، رو به من گفت: «پيرمرد! با ما هم غذا شو!»
- ميل ندارم. شما بخوريد، نوش جانتان!
حواسم را جمع كردم تا خطايى نكنم. اگر كسى از راز من با خبر مى شد، از ديدار امام محروم مى شدم. اين حروميت برايم غير قابل تحمل بود. با خود عهد كرده بودم تا زمانى كه زنده هستم، خدمت امام برسم.
مرد سوم كه لقمه اى را بلعيده، بود، با چهره گوشت آلودش به بقيه چشم دوخت و گفت: «اينها همه اش دروغ است!»
با شنيدن اين حرف، دوباره بر خود لرزيدم. با صداى ديگرى نگاهم چرخيد.
- او كجاست؟ كى به وجود آمده است؟
- در كجا متولد شده است؟
- چه شخصى او را ديده است؟
و صداى خنده شان به هوا رفت. لقمه در گلوى يكى شان شكست. قهقهه شان زجرآور بود. دوباره حالم بد شد. نزديك بود جان از بدنم در آيد. در آن لحظه، همه جور فكر به ذهنم