ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣ - سرمقاله
بيگارى را بر خود هموار كردم.
چه نانها كه از دستم ربوده شد.
و چه خنده هاى گوش خراشى كه طنين افكند و من در دل به خود وعده آمدنت را دادم.
عزيزترينم!
وقتى كه رفتى، مدينه در خود فرو رفت.
محمد، صلى الله عليه و آله، غريبانه در ميانه شهر و زنجيره اى از حارسان ماند.
بقيع، غمگنانه ترا ز هر زمان، در آرزوى گامهاى آرام و نوازشگرت نشست.
گلدسته ها در خيال سردادن نام زيبايت در ميانه طوفان بلا ماندند.
گنبدها در زير آسمان غم گرفته، آبى مهربانيت را چشم مى داشتند.
و مسافران غريب، تنها به تماشاى نامى و نشانه اى از تو بر ديوار شهر دل خوش كردند.
بگذار تا مژگانم اشكبار يادت باشند و دلم سوخته غمهاى سينه ات.
بگذار تا چينهاى نشسته بر گونه ها و پيشانيم در ازاى راهى را كه در هواى تو پيموده ام نشانت دهند.
بگذار تا پاهاى بخون نشسته و انگشتان زخميم كاويدن حريصانه زمين و زمان را در هواى تو بنمايانند.
خوب مى دانم كه مرا نيازى به نوشتن اين نامه غمگنانه نيست.
چه تو در سينه ات روشنايى روزيست كه اين همه را مى خواند.
اى دستگير افتادگان در برهوت بى برگى!
اى دليل گمگشتگان در صحراى بى كسى!
اى چراغ فروزنده شبهاى نامرادى!
اى منتهاى صبورى،
آنگاه كه مى رفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد.
از آن روز، همه جمعه ها را پاس داشته ام.
به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه مانده ام.
جمعه بوى تو را مى دهد.
جمعه اميد را پررنگتر از هر زمان در دلم زنده مى كند.
هيهات،
جمعه كه مى رود، غمى ديگر در دلم چنگ مى اندازد.
پاهاى لرزانم ديگر توان حمل بدنم را از دست مى دهند.
غروب جمعه كه فرا مى رسد، پشت همه درختها مى شكند.
اى همه خوبى!
وقتى كه مى رفتى رمضان و محرم را با انگشتان نشان دادى و رفتى.
شايد كه رمضان بوى تو را در خود دارد به همان سان كه محرم رنگ سرخ خون جوانمردى را پررنگتر از هميشه مى نماياند.
از آن روزى كه رفتى، رمضان و محرم را چشم مى دارم.
وقتى كه مى رفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد و مكه،
جايى كه تو را به من و مرا به تو مى رساند.
از آن روز، هر صبح و شام رو به سوى مكه آورده ام.
شايد نگاهم به كعبه، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد.
مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مى كند.
وه كه چقدر كعبه را دوست دارم.
كعبه را كه پشت تو را محكم مى دارد،
روزى كه خواهى آمد ...
سردبير