ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - نقش امام عصر در هدايت اهواء و آراء
مى گويد (هر چند آن بيچاره هم نگفت) اما يك وقت، فردى كه تشخيص يك عبارت ساده عربى را هم نمى دهد «من» مى گويد.
موعود: سؤال اين است كه چه تفاوتى ميان حضرت ولى عصر، عليه السلام، و ساير ائمه و حتى انبياء هست كه ايشان موفق به اين كار مى شوند و مى توانند جلو بروز اين دو امر يعنى غلبه هوى و آرا را بگيرند و آنها نتوانستند؟
آيت الله خزعلى: درباره معجزه انبيا سخن بسيار است. معجزه حضرت موسى بايستى عصا باشد و معجزه پيامبر اكرم «بيان» چون ادراك مردم در عصر موسى، عليه السلام، ضعيف بود، عصاى چوبى و يد بيضاء را بايد ببينيد. اما، در زمان نبى اكرم مردم بلاغت را مى بينند و تحت تاثير قرار مى گيرند. ادراك مردم در آخرالزمان از دو جهت مثبت و منفى بالا است.
مثبتش آن است كه علم جلو مى رود و مردم راز طبيعت را به دست مى آورند و به لطايف طبيعت پى مى برند. لطايفى كه پيشتر پى نمى بردند.
در حال حاضر با يك ماهواره از فاصله اى دور بر جهان حكومت مى كنند و همه كشورها را زير نظر دارند، اما در آن اعصار ممكن نبود. در قرآن مى خوانيم:
«سَنُرِيهِمْآياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ...»[١]
ادراك مردم بالا مى رود اما در مقابل، مردم با همين ادراك، نقطه مقابل يعنى ظلم را هم مى بينند كه هر كس روى كار مى آيد با وعده، در باغ سبز را نشان مى دهد.
اعتماد مردم از حكومتها و سران كاسته مى شود و تجربه چندين قرن به آنها منتقل مى شود. اين تجربه آنان را مهيا مى كند كه دنبال يك نفر بگردند كه واقعا دادگر است و واقعا براى داد مى آيد. قبلا تجربه كم بوده و يا منتقل نمى شده است ولى در عصر حاضر، اگر تجربه اى در گوشه اى از دنيا واقع شود بسرعت منتقل مى شود.
اين قدرت انتقال تجربه قبلا ممكن نبوده است. اين تجربه ها فكر مردم را بالا برده و آنان ظلمها را خوب شناخته اند و از طرف ديگر به خاطر غلبه ظلم، اعتماد از همه سلب شده است. حال يكى را كه با آن عظمت مى يابند به سويش مى روند؛ به همان سان كه مردم امام خمينى را يافتند و به سويش رفتند.
روزى به جناب بهلول گفتم: قضيه اى را درباره تو شنيده ام مى خواهم از خودت بشنوم تا واسطه نباشد. ايشان گفتند:
روزى درحرم حضرت عبدالعظيم بر منبر بودم. مى بايست پس از آن بلافاصله خود را به محل ديگرى مى رساندم. قرار من در آنجا ساعت ٢ عصر بود اما، عواملى مانع از آن شد كه بموقع خودم را مهياى رفتن كنم. پنج دقيقه به ساعت دو مانده راه افتادم، نزد خودم حساب مى كردم تا خود را به محل موعود برسانم سه ربع ساعت زمان مى برد. مانده بودم چه كنم.
وقتى كنار خيابان رسيدم يك اتومبيل بنز كنار پايم ترمز كرد. خيلى مؤدبانه گفت بفرماييد سوار شويد. سوار شدم اما بعد پشيمان شدم. به خودم گفتم من در دوران طاغوت تسليم اين بنزها نشدم حالا