ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٤ - ٢ و العلم المصبوب
جلوتر رفت و پيش پاى عروسش زانو زد. عروس جوان با شرم و حيا سر به زير انداخت. محمد فكر كرد: او كه مرا نمى بيند. اما دست دراز كرد و آرام تور را از روى صورتش كنار زد. روسرى زربفت پولك دوزى شده و نيم تاجى پر از دانه هاى درشت مرواريد كه بر روى سرش قرار داشت، چهره زيباى او را زيباتر كرده بود. محمد با خودش گفت: خدايا ... اينكه ماهپاره است!!!
چشمان درشت و زيباى عروس پلكى زد و به چشمان مرطوب و متعجب محمد خيره شد. محمد متعجب آمد حرفى بزند اما فكر كرد چه فايده او كه نمى شنود. عروس جوان آرام و باحيا سلام كرد.
محمد ناباورانه گفت: تو ... تو سلام ... كردى؟ ...
عروس سر به زير انداخت و گفت: قرار نبود سلام كنم؟
محمد به خود آمد: نمى فهمم! تو مرا مى بينى؟ تو مى توانى حرف بزنى؟ ...
عروس برخاست و گفت: منظورت چيست؟ مگر قرار نبود ببينم يا حرف بزنم؟
محمد بريده بريده گفت: اصلا سر نمى آورم ... مگر تو مى بينى، تو مى شنوى؟ ... تو از جا بلند شدى؟ عروس دل آزرده به ديوار تكيه داد و بغض كرد: منظورت را نمى فهمم. مگر انتظارى غير از اين داشتى؟
محمد از جا پريد و بى آنكه حرف ديگرى بزند، عروسش را بهت زده تنها گذاشت و از اتاق بيرون دويد. سيد مشغول قدم زدن بود و انگار انتظار اين حال محمد را داشت. محمد جلو دويد بازوهاى سيد را در دست فشرد و گفت: او كه سالم است ... او كه ماهپاره است ... خداى من ... سيد ... تو با من چه كردى؟
سيد لبخندى زد و گفت: دخترم كاملا سالم است.
- منظورت از اين كار چه بود؟
- امتحان ... فقط جوانمردى و پايبندى ات را به حلال و حرام خدا امتحان كردم.
- ولى مى دانى بر من چه گذشت تا اين راه را انتخاب كردم؟
- ارزشش را نداشت؟
- چرا ... چرا ... اما ... تو به من دروغ گفتى.
- نه ... من هرگز دروغ نگفتم. دختر من كر است چون هرگز سخن لهو و غيبت نشنيده، كور است چون هرگز ديده به نامحرم ندوخته. فلج است چون هرگز بدون اجازه من پا از خانه بيرون نگذاشته و لال است چون هرگز حرف بيهوده اى بر زبان نياورده است.
مد به زانو فرود آمد. همه آنچه بين او سيد در آن روز به خاطر آن سيب سرخ گذشته بود و شبى كه تا صبح بيدار مانده بود و فكر كرده بود، در خاطرش زنده شد و به صداى بلند به شكرانه سربلندى در اين امتحان، گريه كرد. صداى گريه اش به پدر و مادرش رسيد كه در اتاق ديگرى استراحت مى كردند. هر دو هراسان بيرون آمدند. مادر محمد را كه گريان ديد، بى خبر از آنچه او را گريان كرده بود ناليد:
- محمد ... گفتم كه به سرنوشتت صبور باش. آرام باش و به سرنوشت مقدرت تسليم باش ... تو قول دادى عروست را با هر شرايطى كه دارد بپذيرى ... روسفيدم كن محمد ...
محمد از جا برخاست و با نهايت شادمانى فرياد زد: مادر ... پدر ... عروس من در نهايت صحت و سلامت است. او از ماه هم زيباتر است ...
مادر و پدر به هم نگاه كردند. سيد لبخندى زد و گفت: نيكو پسرى تربيت كرده ايد. پسرى كه حتما خدا از او