ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٣ - ٢ و العلم المصبوب
مى كشيد ولى پايش مطيع سيد و دنبال او بود. نسيم خنكى در باغ مى وزيد و بلبلانى كه ميهمان باغ سيب بودند آواز مى خواندند. آنجا هيچ مرغى اسير قفس نبود جز مرغ دل محمد كه اسير قفس ملاحظات و شرم حضور سيد بود ...
\*\*\*
با رفتن ميهمانان و فرا رسيدن غروب آفتاب، محمد كنار نهر وضو گرفت و نمازش را خواند و بعد از نماز پيش پاى پدر و مادرش و سيد كه در ايوان نشسته بودند، زانو زد تا از سيد اجازه بگيرد و به ديدار عروسش برود. مادر و پدر با چشمانى اشكبار دعايش كردند. محمد دستان مهربان آن دو را بوسه باران كرد و بر دستان سيد هم بوسه زد و گفت: سيد لايق چنين مراسم و مهمانى نبودم و روزگارى كه در مزرعه خسته و تنها در پى لقمه نانى بيل مى زدم در خيالم هم نمى گنجيد روزى چنين مجلس عروسى مال من باشد. خدا را شكر مى كنم و اميدوارم بتوانم در حق دخترتان مردانگى كنم و به خاطر مشكلاتى كه دارد هرگز خم به ابرو نياورم و اجر زحمات شما را پايمال نكنم. از اينكه به من اعتماد كرديد و دخترتان را كه همه زندگى شماست همراه با تمام دارايى تان كه حاصل يك عمر كار و تلاشتان است، به من سپرده ايد، خدا را سپاسگزارم ...
سيد، دستان محمد را در دست گرفت و گفت: سرنوشت تو اين بود كه با سيب سرخى كه آب آورده بود، به باغ زندگى من و دخترم راه پيدا كنى. در حاليكه سالها در مزرعه كنار باغ من كار مى كردى و سرت به كار خودت بود. در هرحال من هم خدا را سپاس مى گويم كه جوانمرد باايمانى چون تو را نصيب دخترم كرد. دوستش بدار كه همه عمر و زندگى من به آرامش او وابسته است. بلند شو و به سراغ عروس جوانت برو كه منتظر توست.
محمد خم شد دوباره دست پدر و مادر و سيد را بوسيد و بلند شد. چشمان مادر پر از اشك بود و در دل محمد را دعا مى كرد. محمد از ايوان به اتاق رفت. در انتهاى اتاق، اتاق ديگرى بود كه حجله عروسى او بود و آن را با پرده هاى زربفت سبز و سفيد آراسته بودند و شمعدانهاى گرانبها اتاق را روشن كرده و فانوسهاى رنگى بر ديوارها نصب بود. پايش را بر فرش گرانقيمت اتاق گذاشت. اما جرات نكرد سر بلند كند. قلبش بشدت در سينه مى تپيد و نفسش از هيجان و دلهره بند آمده بود. نمى دانست براى عروسى كه نمى ديد چرا اين همه اتاق را آراسته اند و نمى دانست با عروسى كه صداى او را نمى شنيد در اولين ديدار چه بايد مى كرد. قبل از آنكه پرده اتاق را كنار بزند و پا به درون بگذارد، ايستاد و آرام زيرلب گفت: خدايا اين اولين قدم به سوى آن دختر معصوم است، پشيمانم نكن خدايا ... كمكم كن پشيمان نشوم و به عهدى كه هنگام عقد بستم وفادار بمانم ... خدايا كمكم كن با چشمانم به جاى چشمان نابينايش ببينم، با زبانم به جاى او سخن بگويم، با گوشهايم به جاى او بشنوم و پاى رفتنش باشم ... خدايا فرزند صالحى از او به من عطا كن. پرده را كنار زد و پا به اتاق گذاشت. از ديدن آنچه در انتظارش بود هم مى ترسيد و هم شوق داشت. بالاخره آرام سر بلند كرد. عروسش در لباسى سفيد و فاخر نشسته بود و صورتش پشت تورى سفيد پنهان بود. آنچه در نگاه اول محمد ديد، نهايت زيبايى و ملاحت بود اما با خود انديشيد: كرى و كورى و لالى كه به چشم نمى آيد ...