ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٥ - تقديم به پهلوانان شهيد مسعود كيانتاش، سعيد طوغانى، پهلوان نوجوان و ديگر جوانمردان گمنام اين سرزمين
با موكت بنفش رنگ بسيار زيبايى فرش شده بود، زورخانه پر از تماشاچى بود. مرد و زن، ايرانى و خارجى. اوّلين بار بود كه مىديدم توريستهاى اروپايى با موهاى بلوند و چشمهاى آبى با دهن باز، زل زدهاند و به اين ورزش، چشم دوختهاند. شايد اينها، انگيزهاى بودن براى گوشتكوب هواكردن.
موقع برگشتن هم شعبان خان كلّى نصيحت كرد و وعده و عيد داد و قول گرفت كه باز هم به زورخانهاش بروم.
توى راه، اسماعيل پشت سر هم حرف مىزد:
- بدجورى چشمش تو رو گرفته. نمى دونى وقتى كه چرخ مىزدى چه حالى شده بود. من داشتم مىديدم، از خوشحالى روى پايش بند نبود. بعد از ورزش، صدبار به من گفت:
- اين پسر رو رها نكن، با خودت بيارش، حيفه همچين ورزشكارى اينجا نياد.
اگه حرف منو گوش كنى و مرتّب بياى اينجا، نون هردومون توى روغنه. شعبان خان هم آدم بامعرفتيه. دست و بالش هم همهجوره بازه، اگر با كسى رفيق بشه، براش همه كارى مىكنه.
پرسيدم:
- اينجا هميشه توريست ميآد؟
گفت:
- هميشه خدا، تازه شخصيتهاى سياسى ايرانى و خارجى هم ميآن. چند وقت قبلتر، كيه اين نخستوزير شوروى، كاسيگين مىگن مثل اينكه، اومده بود تماشا. نمىدونى چه كيفى مىكرد. ورزش كه تمام شد، پاشد كت و شلوار و كفشش رو درآورد و پريد توى گود. پسر همه از تعجّب داشتن شاخ درمىآوردن. سيّد محمّد عشقى، سردم بود، بهش اشاره كرد كه ضرب بگيره. سيّد محمّد كه ضرب گرفت، شروع كرد پا زدن. خداييش سيّد محمّد هم سنگ تموم گذاشت، يارو هم خيلى خوب پا مىزد، ميل هم گرفت. آقا غوغايى به پا شد. خبرنگارا، پشت هم عكس مىگرفتن، چه عكسهايى. بعد هم كلّى حرف زد. شايد توى روزنامه خونده باشى. يه حرفش يادمه، گفت:
- ما روسها خيلى به باله مىنازيم، بهترين بالرينهاى دنيا روس هستند، اساساً باله متعلّق به ملّت روسه، امّا من امروز فهميدم كه شما ايرانىها، از ما جلوترين و باله هم در اين ورزش شما ريشه داره.
اسماعيل يكسره حرف مىزد و من توى فكر بودم. براى اينكه پدرم بويى نبره از زورخونه شعبان يكسره مىرفتم زورخونه محلّ خودمون. ورزش در زورخونههاى محلّات ديرتر شروع مىشد؛ براى همين، وقت داشتم به ناچار خودم رو به زورخونه محل رساندم و آنجا هم ورزش كردم. مسعود هم آمده بود. قبل از ورزش، اسماعيل حسابى با مسعود گرم گرفته بود و يكسره با او حرف مىزد. رفتم توى فكر، به حرفهاى مسعود فكر مىكردم. واقعاً اسماعيل به مسعود چى مىگفت؟ نكنه حق با مسعود باشه و اين پسره راستى راستى دلّال شعبون باشه. اگه مسعود رو هم خام كنه و راضىاش كنه كه توى مسابقات شركت كنه، چى ميشه؟ البتّه من كه ترسى از اين ماجرا ندارم. همه مىدونن نه توى چرخ تيزتر و نه توى اجراى چشمههاى ديگر چرخ، مسعود كه به جاى خودش، هيچكس ديگرى هم به پاى من نمىرسه، ولى خب مسعود هم بچرخ خيلى خوبيه و اگه توى مسابقات شركت كنه، يه كمى كارم سخت مىشه.
آن شب توى خانه اتّفاقى نيفتاد، چون آقام خانه نبود. از مادرم پرسيدم:
- آقام كجا رفته؟ هيچوقت اين موقع شب بيرون نمىرفت.
گفت:
- نمىدانم مادر، ولى مثل اينكه با اينهايى كه اعلاميههاى آقاى خمينى رو پخش مىكنن، سر و سرّى داره؛ چون از مسجد محل اومدن دنبالش. به من مىگفت:
- جلسه دارم.
ولى چيز ديگهاى نگفت.
ادامه دارد ...
منبع: «كتاب رخصت مرشد»، تهران، انتشارات كتاب نيستان، جلد سوم (پهلوانان تهران)، چاپ اوّل، ١٣٩٥.