ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٣ - تقديم به پهلوانان شهيد مسعود كيانتاش، سعيد طوغانى، پهلوان نوجوان و ديگر جوانمردان گمنام اين سرزمين
مىخواست توى اين مسابقه شركت كنم.
از خودم مىپرسيدم: يعنى واقعاً مسعود مىخواد با اين حرفها، من رو از شركت در مسابقه منصرف كنه تا خودش قهرمان بشه؟
تمام بعداز ظهر جمعه و آن شب را در فكر بودم كه چه كنم؛ سر قرارم بمونم و برم به زورخونه شعبون يا نه؟ حرفهاى اسماعيل بدجورى تخم شك و بددلى را در وجودم كاشته بود. با خودم مىگفتم: اگر اسماعيل مسعود را هم از راه بهدر كنه و او هم بخواد در مسابقه شركت كنه، كار خيلى سخت مىشه. خدا خدا مىكردم كه مسعود سر حرفش بمونه و توى اين مسابقات شركت نكنه.
\*\*\*
پشت در زورخونه ايستاده بودم و عكسهايى كه در ويترين گذاشته بودند، تماشا مىكردم. اين پا و اون پا مىكردم، دنبال بهانه مىگشتم. ترديد دوباره توى دلم ريشه كرده بود. اسماعيل بالاى پلّه ايستاده بود و غر مىزد:
- دوباره چته؟ باز ياد حرفهاى آقات افتادى؟ اصلًا اگر مشكلى پيش اومد، خودم ميآم با پدرت حرف مىزنم.
مرتّب حرف آقاجونم توى گوشم زنگ مىزد:
- پدر جان اينا نه ورزشكار هستن، نه پهلوان. حيف اينكه بهشون بگى لات. لاتها هم براى خودشان آيين دارن، حتّى اونها هم مروّت دارن و مردونگى رو مىفهمن، امّا اين جماعت يه مشت آدم بىريشه هستن كه براى بدنام كردن اين ورزش اومدن. اصل داستان اينه كه رضاشاه و پسرش نتونستن سنّت پهلوانى رو تعطيل كنن، تصميم گرفتن با اين آدمها، اين سنّت رو از ريشه خراب و فاسد كنن.
دل به دريا زدم و از در راهرو وارد شدم، اوّل راهرو سمت راست، دفتر تر و تميز و مرتّبى بود كه پنجرهاش مشرف به پيادهرو خيابان بود و با پرده كركره، سايهروشن آن را پوشانده بود. جلوى اتاق ايستاده بودم و داخل را نگاه مىكردم. تازه متوجّه شدم كه از داخل اتاق به راحتى پيادهرو را مىشود ديد.
اسماعيل كه جلوتر از من بود، به داخل اتاق سرك كشيد و سلام كرد. بعد هم به من اشاره كرد كه داخل شوم. پشت سر او رفتم توى اتاق. شعبانخان پشت ميز كار خيلى زيبايى نشسته بود. من رو كه ديد، تمام قد بلند شد و از پشت ميز بيرون آمد و چند قدمى از ما استقبال كرد. سلام كردم، دستهايش را باز كرده بود، بغلم كرد و خيلى گرم روبروسى كرد. صندلى نزديك ميزش را نشان داد.
به ناچار روى صندلى نشستم. دست برد سمت كشوى ميز و جعبه گزى را بيرون آورد، تعارف كرد. خيلى صميمى پرسيد:
- آقات چطوره حالش؟ ورزش مىكنه يا نه؟ نكنه هنوزم خونهنشينه، خداييش خيلى مرده. ما كه افتخار مىكنيم. امثال ايشون رو بايد حرمتشون رو حفظ كرد. اينو واقع مىگم. نكنه يه وقت فكر باطل كنى، نه! پاريا، واسه خودشون يه حرفهايى مىزنن. اصلًا پدر اين مملكت رو همين حسادت و بخل و كمبينى درآورده. آقا حسودن، حسود. تا مىبينن يكى مىخواد پيشرفت كنه، از حسادت مىخوان بتركن و گرنه من و آقات چه دشمنىاى با هم داشتيم؟ والله ما رفيق بوديم، همين بىهمهچيزها بين ما رو به هم زدن. اينقدر كه حرف و خبر بردن و آوردن، بين ما رو به هم زدن؛ ولى من كه قلباً دوسش دارم. من مىدونم اين مرد چه خدمتهايى به مردم كرده، يه تيكه جواهره خدا مىدونه. اصلًا نوچههاى حاج سيّد حسن رزّاز، همهشون با اخلاق و با ديانت هستن، آقات كه ماشاءالله سرآمد همه اوناست.
يه ريز حرف مىزد، دو نفر ديگه كه توى اتاق بودند، به حالت احترام نشسته بودند. از اينكه شعبونخان يه بچّه رو اينطورى تحويل گرفته، حسابى شوكّه شده بودند.
شعبان روى صندلى چرخان ولو شده بود، صندلى به آن بزرگى زير هيكل پت و پهنش، هيچ معلوم نبود.
داد زد:
- منوچهر، منوچهر! بگو چايى بيارن.
مثل اينكه بخواد منو ورانداز كنه، سر تا پاى منو به دقّت نگاه كرد و با خنده گفت:
- تو كه مثل آقات با ما بد نيستى؟ خداييش ما به كسى بد نكرديم و بد كسى رو نمىخوايم، همه رو هم دوست داريم. اينجام كه هستيم، فقط براى خدمت كردن به مردمه. يه روز بيا اينجا توى اين دفتر بشين، ببين صبح تا شب، كار چند نفر رو اينجا راه مىاندازيم. همهجور آدمى هم ميآد اينجا؛ يكى از شهرستان اومده دنبال كار مىگرده، يكى مىخواد مريضش رو بيمارستان بخوابونه، يكى ديگه به خاطر دو نمره ناقابل رفوزه مىشده. همه هم فقط راه اينجا رو بلدن. كار ما شده اينجا از صبح تا شوم كار اينا رو راس و ريس كنيم. هرچى كه باشه خدا رو خوش ميآد.
كمى سكوت كرد، مثل اينكه داشت مزه مزه مىكرد كه چى بگه، چانهاش را خاراند و گفت:
- خيلى كار خوبى كردى اومدى، اينجا رو مثل خونه خودت بدون، اينجا براى شما جوانهاست، مال شماهاست. بيا، بازم بيا، دلم مىخواد اصلآً اينجا ورزش كنى، شايد تونستى من و آقات رو هم آشتى بدى.
بالأخره رفتيم توى رختكن.
كليد كمدى را به من دادند. شعبون خان دستور داده بود حسابى ما رو شرمنده كنند. يه حوله نو و شلوار ورزش به من دادند.
ظاهرش كه آدم صميمى و خونگرمى به نظر مىآمد. واقعاً قضاوت سخت بود. بين آن چيزهايى كه از پدرم و ديگران شنيده بودم و آنچه كه مىديدم، يك دنيا فاصله بود. ورزش آنجا با همهجا فرق مىكرد. بين زورخانه كوچك و محقّر محلّه ما با زورخانهاى به اين عظمت، خيلى تفاوت بود. اسماعيل حق داشت، آدم از تماشاى اين همه هنر متحيّر مىشد. مجسّمههاى ديوارى، مثل اين بود كه جان داشتند؛ بعضىهايشان شخصيتهاى «شاهنامه» بودند. اسماعيل مثل اينكه ذهن مرا خونده باشه، گفت:
- بعضى از پهلوانهاى امروزى هم مجسمهاشان اينجا هست.
بعد پهلوانى را كه زانو زده بود و اندام بسيار زيبايى داشت، نشان داد و گفت:
- ميگن اون مجسّمه خسروه، خسرو كره رو مىگم. مىشناسيش كه؟ هم دوره و رقيب آقات. كاشكى مجسّمه آقات هم بود، ولى حيف.
به نشانه تأييد سرى تكان دادم و چيزى نگفتم. سكوهاى دور گود