ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨١ - تقديم به پهلوانان شهيد مسعود كيانتاش، سعيد طوغانى، پهلوان نوجوان و ديگر جوانمردان گمنام اين سرزمين
مدّتى هم از طرف اربابش، عنوان رياست ورزش باستانى را گرفته بود و برو بيايى پيدا كرده بود.
بعد از آن بود كه پدرم از زورخانه قهر كرد و ديگر پا به زورخانه نگذاشت. هر وقت از او خواهش مىكردم كه يكبار ديگر به زورخانه بيايد، ابروهايش را درهم مىكشيد و با صداى گيرايى مىگفت:
- باباجون، زورخانه ديگه جاى مرد نيست. وقتى كه اين ناجوانمرد رئيس ورزش پهلوانى بشه، زورخانه رفتن ننگه!
از همه استدلال و منطق پدرم براى اينكه ديگر به زورخانه نيايد، من تنها همين را شنيده بودم؛ امّا بارها ديده بودم كه پهلوانهاى قديمى و پيشكشوتان و مرشدان زورخانهها هم كه به ديدارش آمده بودند، خواهش و تمنّاى آنها هم تأثيرى در اراده آهنين او نگذاشته بود.
حتّى يكبار از پشت اتاق، صداى داد و فرياد و جرّ و بحثش با بهترين دوستانش را شنيدم؛ ولى عجيب بود كه هرگز تسليم خواسته آنها نشد. گاهى دلم براى پدرم مىسوخت، بعضى وقتها مىديدم كه نوار ضرب و آواز مرشد را توى ضبط صوت گذاشته و آهسته براى خودش زمزمه مىكند، مىفهميدم كه حسابى دلش تنگ شده؛ ولى عجيب اين بود كه مرا مجبور مىكرد به زورخانه بروم و حتماً ورزش پهلوانى را از نزديك تجربه كنم. هر بار از او مىشنيدم كه اين سنّت مردان است. اين ورزش مكتب جوانمردى است و بايد آن را حفظ كرد و حفظ اين سنّت هم فقط به دست جوانهاست.
بعد اخمهايش را هم در هم مىكرد و خيلى جدّى هم مىگفت:
- فقط و فقط زورخانه حاج جعفر! مبادا بشنوم جاى ديگه رفتى! تنها زورخانهاى كه اصيل مونده و مردان خدا در آن رفت و آمد دارند، همينجاست. مبادا يه روزى به گوشم برسه، پسر من رفته زورخانه اين مردك الدنگ. اگه رفتى، ديگه نه من، نه تو.
بعد من مىماندم و يك دنيا سؤال بىجواب. از خودم مىپرسيدم: آخه اين همه ورزشكار و پهلوان و همدورهاىهاى پدرم كه به زورخانه مىآيند، پس چرا آنها قهر نكردند؟ آيا آنها هم مرد نيستند؟
از همه بدتر هم اينكه، هر هفته بايد جواب آنهايى را هم كه هواى پهلوانشان را كرده بودند و دلشان لك زده بود تا يكبار ديگر ورزش و هنرنمايى او را تماشا كنند، بدهم.
خيلىها تا مرا مىديدند، اوّلين چيزى كه مىپرسيدند اين بود كه: بابات چرا اينقدر يك دنده است، آخه ديگه چرا ترك ورزش كرده؟
هرچه بزرگتر مىشدم، سؤالاتم بيشتر مىشد. از خودم مىپرسيدم كه مثلًا قديمىها چطورى بودند كه جوانمرد بودند و چرا حالا ديگه نيستند؟
يا اينكه با وجود يك نفر آدم بد، به عنوان رئيس، آيا همه اينها ناجوانمرد شدهاند؟
آنقدر اين سؤالات زياد شده بود كه اين اواخر ديگر به بنبست رسيده بودم.
از خودم مىپرسيدم: نتيجه اين ورزش چيه؟ اين همه هنرنمايى يا خودنمايى، دست آخر به كجا ختم مىشود؟ گيرم اين شعبان بىمخ لات ناجوانمرد هم نبود، آيا مشكل حل مىشد؟ اگر مقصود از ورزش، سلامتى است، كه خوب ورزشهاى ديگر هم اين نتيجه را دارد؛ پس چرا آقاجونم اين همه اصرار دارد تا اين سنّت را زنده نگه داريم؟ آخر مگر پهلوانى چيست كه اين همه براى آن گلويش را پاره مىكنند؟
مرشد آهسته ضرب مىگرفت. بخارى برقى را جلوى ضربش گرفته بود و آن را گرم مىكرد. نرم، نرم با سر انگشتانش ضرب سرنوازى مىگرفت و اشعار اخلاقى مىخواند:
|
روزى ز سر سنگ عقابى به هوا خواست |
بهر طلب طعمه پر و بال بياراست |
|
|
بر راستى بال نظر كرد و چنين گفت: |
امروز همه ملك زمين زير پر ماست |